رویا...

چرا هیچوقت آرزوهای دور و دراز نداشته ام ؟ چرا اهل رویا پروری و رویا پردازی نیستم ؟عادت نکرده ام ده سال بعد خودم را حدس بزنم یا حتی پنج سال و یکسال آینده را ... من از نوشته های خودم خیلی چیزها دستگیرم شده ، شاید این بار هم ریشه اش را پیدا کردم ... کودکیم به سان عشایر کوچرو گذشت ... همواره بر گرده ی قاطری بی پالان و چموش که از کوره راه های بز رو بالا می کشیده و بیم سقوط مجالی نمیداده به فردایم امید داشته باشم ، در این احوال قطعا رویا بافی و تجسم آینده خیالی دور مینمود. اما اکنون که سالهاست چون کشتی نشستگانیم چرا مرغ خیال را پرواز نمیدهم تا دور دستها ؟ چرا هنوز بر روی اقیانوس پهناور زندگی ، جاشوی این کشتی دیرسال که مبدا و مقصدش آشکار ست نمیتواند سکانداری کند ؟ اینها دیگر گناه کسی نیست جز خودم ... خودی که منتظر یک روز خاص است ... روزی که مبدا تاریخ میشود برایم و از آن وقت زندگی را آغاز خواهم کرد ... از این پس در خصوص رویاهایم بیشتر خواهم گفت ...

/ 4 نظر / 32 بازدید
سوده

آدمي به رويا زنده است. من زياد رويا ميپرورانم خيال ميبافم اما ادمي نيستم كه خيلي براي تحقق شان تلاش كنم و اين يعني چقدر من تنبلم كه روياهايم هم مرا نميانگيزانند. اما با همين هم رويا داشتن خيلي خوب است

سلوی

سلام چه جالب کودکی من هم به سان عشایر کوچرو گذشت.... الان ناراحتم چرا در اینجا کشتیمان به گل نشسته...

ماسح

وقتی همه چیز به طور هماهنگ جفت شیش می یاد دیگه جای رویا و ارزو... سلام ملودیکای عزیز

برف تابستانی

واقعن حتی اگه رویاهامونو در خواب هم ببینیم رضایت بخشه, واقعیش پیشکش... کاش میشد حتی تو خواب هم شده روح درخت یا درختای که شناسنامم از وجود اونا ساخته شده پیدا کنم و ازشون معذرت خواهی کنم....[ناراحت]