آبادان عروس شهرهای ایران...

هر چقدر امروزه عوامل سینمای ایران برای ساخت هر فیلمی سر از شمال کشور در می آورند ، قبل از ۵۷  لوکیشن ها از شهرهای جنوبی به ویژه آبادان زیبا انتخاب می شد. خصوصا بندر خرمشهر و راه آهن اهواز که نماهای بسیاری را در فیلمها به خود اختصاص می دادند .

جدای از سرسبزی بیخزان این شهرها ، زیبایی و مدرنی آبادان نقطه ی عطفی در کشورمان بود . قبل از پایتخت ، تمام برندهای معروف و مطرح جهان در این شهر نمایندگی داشتند که حاصلش جوانانی خوش پوش و با سلیقه و در خلق جلوه های بصری مثال زدنی بود . کمتر کسی آبادانی را بدون عینک ری- بن به یادمی آورد .

. . . اما برای من آبادان مترادف بود با " آقا بی بی" ... زنی که هرگز نفهمیدم اسم شناسنامه اش هم همین بود یا چون پدر بزرگم (آقا) و مادر بزرگم (بی بی ) او را بزرگ کرده بودنداین اسم رویش ماند . بزرگ کردن شاید تعریف درستی نباشد برای دختری که از کلفت و نوکرت متولد میشود و به گونه ای خانه زاد است . با اینکه فقط پنج سال از مادرم بزرگتر بود ولی تمام زحمت کارهای مادرم بر دوش او بود . لباس هایش را می شست برایش عروسک پنبه ای درست میکرد ، تمام طول روز دختر یکی یک دانه و لوس خان را که حاضر نبود پایش را روی زمین بگذارد، قلمدوش میگرفت و در سراسر باغ میدوید و سرگرمش میکرد .

بطرز کودکانه ای فکر میکرد خواهر هستند . وقتی پدر و مادرش به فاصله ی اندکی مردند و به همین خاطر اجازه دادند شبها هم توی اتاق مادرم بخوابد ، مطمئن شد که خواهرند ! هیچ برایش عجیب نبود که هر روز کیف و کتاب مادرم را میگیرد و برای او تا در مدرسه میبرد و برمیگردد به انارچینی در باغ ؛ تا ظهر که دوباره دنبالش برود و اگر دخترک میخواست می بایست او را قلمدوش کند و به خانه بیاورد . او را که به شوی دادند  سر از آبادان در آورد .

من چهار پنج ساله بودم که مادرم یکی از صدها نامه ایی که آقابی بی برایش نوشته بود به پدرم نشان داد و گفت :کاش امسال عید دل این زن را شاد کنیم وبرویم آبادان ...نامه ها را پسرش ذبیح برایش مینوشت ، همو که در سینما رکس جزغاله شد و آقابی بی بعد از او " لالی اختیاری " را پیشه کرد .

با قطار از تهران تا خرمشهر و بعد پرسان پرسان تا خانه ی کوچکش در ایستگاه یازده ، اتاق ۲رفتیم . جایی که با چهار کودک قند و نیم قد و همسرش زندگی میکرد . چاق وسیه چرده بود و گلوی برآمده اش حکایت از گواتری داشت که جدی نمی گرفتش . هیچ چیز این جهان را جدی نمیگرفت . قلیه میگو و ماهی صبور کباب برایمان درست میکرد و روز آخرسفرمان قلک گلیش را با خوشحالی وسط حیاط میشکست تا دست خالی نرفته باشیم . ما را به بازار ته لنجی میبرد و زیباترین و فانتزی ترین چیزهایی که ندیده بودم برایم میخرید .آنچه پر رنگ توی ذهنم مانده روبالشی های کویتی ست که رویش " صباح الخیر" گلدوزی شده بود و بادبزن هایی از پر و جعبه های موزیکال و عصاهای شیشه ای پر از اسمارتیز ...

آقا بی بی مظهر مهربانی و صفا بود . با وجود بضاعت اندکی که داشت یکسال تمام پس انداز میکرد برای روزی که خواهرش !! از تهران به دیدنش بیاید . بوسه های آبدار و مهربانانه اش که با بوی تند عرق همراه بود کودکی هایم را به آبادان پیوند زده .( نمیدانم مادرم هم هرگز کودکان او را بوسید ؟)صبح ها، برای اینکه مادرم بیدار نشود بچه هایش را می آورد توی حیاط می نشاند روی سمنت و یک کاسه آب روی زمین می پاشید و میگفت : تا من برنگشتم از این آب جلوتر نمی آئید ! بعد مرا دنبال خود میکشید : بیا برویم بازار سبزی . میرفتیم و من چرخ میخوردم میان لهجه های عربی و آبادانی فروشنده هایی که روی زمین بساط کرده بودند و پر میشدم از حس خوب جنوبی بودن و افتخار میکردم که چنین خاله ی همه فن حریفی دارم که ماهی رو از لب شط و از بلمران هایی میخره که تازه از صید برگشتن ...

وقتی برمیگشتیم آفتاب پهن حیاط شده بود و آب را خشکانده بود اما بچه ها از خط فرضی شان تکان نخورده بودند . انگار فقر، مظلومیت هم با خود آورده بود . تنها چیزی که از سفرمان حاصلشان میشد عکسهای یادگاریمان بود که بعدا مادرم برایشان پست میکرد و سال بعد که می آمدیم میدیدیم با چه دقتی آنها را قاب گرفته و به دیوار زده . تا روزی که جنگ شد و برای همیشه گمشان کردیم هرگزرنگ خانه ی ما را ندیدند ، توقعش را هم نداشتند .

آخرین بار مادرم در بحبوحه ی اتفاقات ۵۷ برای سرسلامتی فوت پسرش به دیدنش رفته بود و نه مراسم خاکسپاری، چرا که مثل اکثر کشته شدگان سینما رکس چیزی از ذبیح نماند که تحویلش دهند . بعد از آن بر اثر موافقت ناگفته ای هرگز در موردشان صحبت نکردیم . تا وقتی بی بی جانم زنده بود هر وقت پیگیر میشدم که از آقا بی بی خبری دارید ؟ از جنگ جان سالم به در برده ؟ چنان حرف را برمیگرداندند که دلم میلرزید و میفهمیدم اتفاقی افتاده که هرگز نباید بدانم . امروز دیگر خودم نمیخواهم بدانم . امروز که دلم به درد می آید وقتی فقر مهندسی شده آبادان را میبینم . بیکاری جوانان نازنینش را ( که نجیب تر وچشم پاک تر از آنان در عمرم ندیده ام) مهربانی بی چشمداشتشان و کم توقعی دردآورشان را ... با خود میگویم آقا بی بی نماد مردمی ست که شکوهشان را به هیچ باختندو آنچه برایشان ماند غرورو بی نیازی ذاتی شان بود ... در مقابلشان سر تعظیم خم میکنم ...

 

*برای برادر عزیزم در آمستردام با اینکه میدانم هرگز اینجا را نمیخواند

/ 19 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی

سلام... والا من وبلاگ ندارم به چندین دلیل... . اولا چون یه مدت کوتاهی چند سال قبل مینوشتم ولی دیدم چون خودم احساس می کنم چرت وپرت می نویسم بقیه هم همون احساسو دارن . همین باعث شد شمشیر عهدم از غلاف بیرون بیاد و بر پیکر هرچه که نامش احساساتِ مشترکِ پوچ نام دارد فرود آید.من بهش میگم دیالکتیکِ نیهیلیست... دوما زیاد وقت نمی کنم.چون 8 تا 12و 3تا 6 سرکاریم که بتونه نیازامو در حد نیاز رفع کنم وبیشتر وقتمو بزارم رو خوندن.به همین خاطر خونه هم اینترنت ندارم. ظهراوغروبا که از سرکار برمیگردم میرم مغازه موبایل فروشی دوستم کارای اینترنتمو انجام میدم . حالا اگه اول وانتهای حرفمو به هم ببافم به نتیجه می توان رسید که من حرف دلم اگه توسط دیگران درک نشه بدتراز اینه که حرفم توسط دیگران درک نشه... اما این دیگران کجا و آن دیگران کجا...!!! برام مفهومی تر وانسانی تره که با سایتی مواجه بشم که حرفاش به حرفای من نزدیکه و دراون اجازه بیان حرفامو داشته باشم ونظر بدم تا اینکه وبلاگ داشته باشم و جعبه دریافت نظرات رو باز کنم با جملاتی اینچنین مواجه شوم: زیبا بود... عالی بود... !!! اونوقته از تعجب حرصم میگیره و میگم :

برف تابستانی

اونوقته از تعجب حرصم میگیره و میگم :نه بابا..! من خیال میکردم قشنگه ,نگو زیبا وعالی هم هست,متشکرم بچه ها,روحیه انسجام ملیم رفت زیر 1357... اگر ناراحت میشید دیگه نظر نمیدم. من شمارو مثل مادر خودم میدونم که باسوادتره وبیشتر دنیای امروز و درک میکنه... این نظرم اگه درج نشه فکرکنم بهتره ,چون چیزه خاصی که به موضوع متنای سایت شما بخوره برای کاربرا نداره,البته خودتون بهتر میدونید... موفق باشید در کنار خونواده صمیمی تون

برف تابستانی

سلام... من از اعتراف کردن لذت می برم از اینکه بگم منم به یه سری بیماری های اجتماعی مبتلایم مثل تمامیه اکثر انسان ها... وقتی برا ادم بارها پیش میاد که وقتی می خواد مثل انسان با انسان برخورد کنه ,انسان ها با لبخند زشتشان به سنت خرسواری روی می آورند ,اونوقته من سئوال شمارو بد درک میکنم.... از ته دل معذرت می خوام... فکر کنم آشت و درکنار انسان ها بودن وظیفس.یک و دو ام نداره... اینکه شما می پرسید حالا آشتی ؟؟ یه قرارداده,در انسان بودن هیچ قراردادی مطلقا وجود نداره...[لبخند] برداشت نشه که من انسانم .نه... ,ولی دوست دارم باشم... بازم معذرت می خوام,تکرار نمیشه...

برف تابستانی

بعدشم من 27 سالمه واز بچگی احساس کردم سال 1400 میمیرم یعنی 35 سالگی...[لبخند]l,مادربزرگم متولد 1300/1/1 بود همیشه بهش حسودیم می شد,فکر کنم به همون دلیل دوست دارم مرگم آغاز ندیدن های تکراری باشه... حالا شاید چون شما احساس کردین 30 واندی سالمه دیگه به مرگ رسیدم یا خیلی نزدیک شدم وخبر ندارم... مهم نیست...به قول شاملو زندگی هرچقدر کوتاه باشه ارزشش به همون کوتاهیشه...!!! منم الکی الکی افتادم تو دامی که... نه از پا بیفتم... نه به پا بیفتم... اینکه می گید خوب می نویسید والا به پیر به پیغمبر نمیدونم از کجا این اراجیف میاد. می نویسم سلام دیگه بقیش نمیدونم از کجا میاد...

استاکر

قالب نو مبارک ملودیکای عزیز ... گرچه این نوشته های شماست که به این قالب ها زیبایی می بخشند ...

استاکر

جنوب برای من تکرار آهنگین خاطرات نوستالژیک و زیبای جوانی است .... خاطرات رخدادهایی که دیگر هیچگاه تکرار نخواهد شد ...

لینک‌زن

سلام این پست وبلاگ شما به عنوان "تیتر یک لینک زن" انتخاب شد باتشکر لینک زن http://linkzan.ir/archives/20519

ماه مون

چقدر دلم سوخت براش .برای مهربونیش برای مظلومیتش برای پسرش که سوخت. برای آبادان برای جنوب که همیشه مظلوم بوده صبور بوده.

سیب کال

شکوهشان را به هیچ باختند... شکوهی که از ما جنوبی ها به زور گرفته شد.ولی ما هرگز احساس نکردیم که باختیم,که به هیچ باختیم,ما همه ی آنچه رو که داشتیم دادیم که ایران شکوهش رو حفظ کنه,خون دادیم که خاکمون رو ندیم.خاکمون رو ندیم که نسل بعد وقتی مدرسه میرن نقشه ی کشورشون رو که می بینن جاییش کم نشده باشه.که نگن چه بی غیرتایی بودن این جنوبیا... ما خیلی چیزها رو باختیم.حالا خرابه های شهرهامون رو می بینیم.شهرهایی که هنوز هم بهشون خیلی بی توجهی میشه.ولی ما سربلندیم حتی با دیدن از دست رفتن شکوهمون...

سولماز

ممنون . خیلی خوب بود .