قرارمون ساعت هشت ...

قرارمون هشت صبح بود . سی نفری که وعده کرده بودند به موقع رسیدند ، به جز من که تا لحظه ی آخر مشغول کادو کردن وسایلی بودم که میخواستم هدیه بدم . از مقر اصلی سازمان به راه افتادیم . مدیرکل با اتومبیل خدمت و بقیه هم قرار بود با مینی باس های اداره برویم . بعضی از همراهان چشمشان که مینی باس افتاد ترجیح دادند با اتومبیل شخصی گروه را همراهی کنند . اینجوری بود که وقتی برای بازدید از محرومترین مناطق روستایی پیاده شدیم و بچه های کوچک روستا پابلندی کردند تا توانستند پیشانی و چشمشان را بچسبانند به شیشه ی ماشینهای شاسی بلند از جمله بی ام دبلیویی که هنوز پلاک گذر موقت داشت ، دکتر ص و بقیه فهمیدند چه خبطی کرده اند که با اتومبیل شخصی آمده اند . دیگه خیلی دیر بود برای اینکه دکتر دکمه پالتوش رو ببنده تا زنجیر طلایی که از یقه ی باز پیراهنش سرک میکشید معذبش نکنه . انگار خانمهای همراه فراموش کرده بودند به جشن ختنه سوران نمیرویم که اینقدر آزار تیزار کرده بودند . از پوشش و آرایش و زیور آلات ، کم نگذاشتند .یاد شعر فروغ افتادم و نگرانی آدمها از اینکه مبادا فقر باغچه دامنشان را آلوده کند . . . اگر بگویم با دیدن اوضاع آنجا از خودم خجالت کشیدم ، دروغ نگفته ام ،دیگر کار کردن در موسسه چنین و چنان ، خدمت نبود ، وقت گذرانی و تفریح بود در قبال همکارانی که آنجا محل خدمتشان بود . وضع به حدی اسفناک بود که شرمم آمد هدایایی که برای بچه های آنجا گرفته بودم بهشان بدهم . یک سبد بزرگ را ساتن کشی و گلکاری کرده بودم و کلی اسباب بازی و شکلات و ... و همه ی اینها برای بچه هایی که بدون بالاپوش، دمپایی هایی به پا داشتند که قرار بود سالها بعد اندازه شان شود .بی سر و صدا سبد را روی میز گذاشتم و چادرم را محکمتر دورم پیچیدم .... فقط چند کیلومتر دورتر از کلانشهر ما و اینهمه تفاوت ؟ دغدغه ی والدینی که با ما آمده بودند این بود که توی سلف سرویس اول غذای فرزند آنها سرو شود تا داغ باشد و از دهن نیفتد ، و مشکل والدین این بچه ها اینکه : چرا دوباره میگویند فاضلاب مدرسه بالا آمده و هر کدام هزار تومان بدهید تا چاه را تخلیه کنیم ؟ آخر از کجا بیاوریم ؟ والدین همراه ، انگار اسکیپی دیده باشند کلی نچ نچ تحویلمان دادند و عکس و فیلم گرفتند و آخر سر گفتند چرا این چیزها را به ما نشان دادید ؟ احساساتمان جریحه دار شد . بعد هم چون خیلی خسته شده بودند و فشار روحی بدی را متحمل شده بودند دعوتشان کردیم به بهترین رستوران شهر و کلی چلوکباب سلطانی و وزیری و فیله ی بره را به همراه مقادیر قابل توجی آه و بغض و تاثر فرو دادیم تا رسالت خود را در خصوص رسیدگی به مناطق محروم به جا آورده باشیم ... و یادی کنیم از حمید مصدق :

شانه بالا زدنت را بی قید ، و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد ...و تکان دادن سر، که عجب ، کاش یادم میماند . . .

 

پ. ن: بالاخره هوا خنک شد و اولین باران پائیزی واقعی بارید . به همین بهانه باشگاه نرفتم . الان پشت پنجره ای که از داغی ماگ چای بخار گرفته نشسته ام و دارم یه برش از قرص نان حجیمی که به یاد ژان والژان خریدم ، میبُرم و با خودم عهد میکنم اگه پولدار بشم یه مدرسه بسازم که به جای شیشه هاش پلاستیک پاره وصل نشده باشه و کلاسهاش نیمکت داشته باشه نه موکت ...

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آنی

امسال آباده ۷ هزار دانش آموز دبستانی رو پشت درهای بسته نگه داشت... یعنی ۷۰۰۰ بچه باید امسال دانش آموز میشدن و نشدن.... به نظرم مدرسه با موکت هم حتی خوبه.. اصلا مدرسه ای باشه.... آدم تا میتونه باید کمک کنه به آموزش بچه ها... نه فقط دبستان... فنی حرفه ای و ...

زویا

واقعا متاثر کننده بود خب! چی بگم [ناراحت] البته خودمم یه کم تجربش کردما الان خدا رو شکر وضعمون بد نیست، اما قدیما که زیاد دستمون به دهنمون نمیرسید، مامان و بابا همیشه برامون کفش ها و لباس های بزرگتر از خودمون میخریدن و فکر میکردن ما زود بزرگ میشیم و این ها نباید برامون سریع تنگ بشه! اما همون بزرگی و گشادی بیشتر باعث خراب شدنشون میشد!! حتی همیشه خودشون برامون انتخاب میکردن و خرید میکردن. فکر میکردن ممکنه ما چیزهای گرون انتخاب کنیم و شرمنده ماها بشن. خیلی طول کشید تا باور کنن که ما خودمون بیشتر از خودشون حواسمون هست به جیبشون :) الهی قربونشون برم. پدر و مادر بودن خیلی سخته. اون هم برای این والدین.

خانوم سین

کاش کمتر آدم های مذهبی متعصب بودن کاش کمتر خیلی از انسان های ثروتمند به فکر ذخیره مال و منال بودن دلم گرفت خیلی بعد می پرسند علم بهتر است یا ثروت!!!

ماسح

متن زیبای شما مرا یاد دل نوشته آقای غلامعلي شكوهيان انداخت ديکته بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد سارا به سين سفره مان ايمان ندارد بعد از همان تصميم کبری ابرها هم يا سيل می بارد و يا باران ندارد بابا انارو سيب و نان را می نويسد حتی برای خواندنش دندان ندارد انگار بابا همکلاس اولی هاست هی می نويسد اين ندارد آن ندارد بنويس کی آن مرد در باران ميايد اين انتظار خيسمان پايان ندارد ايمان برادر گوش کن نقطه سر خط بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد!

ماسح

معلم عصبي دفتر را روي ميز کوبيد و داد زد: سارا! دخترک خودش را جمع و جور کرد، سرش را پايين انداخت و خودش را تا جلوي ميز معلم کشيد و با صداي لرزان گفت: بله خانم؟ معلم که از عصبانيت شقيقه هايش مي زد، به چشمهاي سياه و مظلوم دخترک خيره شد و داد زد: چند بار بگم مشقاتو تميز بنويس و دفترت رو سياه و پاره نکن ؟ ها؟ فردا مادرت رو مياري مدرسه مي خوام در مورد بچه ي بي انظباطش باهاش صحبت کنم. دخترک چانه لرزانش را جمع کرد… بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت : خانوم … مادرم مريضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق ميدن … اونوقت ميشه مامانم رو بستري کنيم که ديگه از گلوش خون نياد … اونوقت ميشه براي خواهرم شير خشک بخريم که شب تاصبح گريه نکنه … اونوقت … اونوقت قول داده اگه پولي موند براي من هم يه دفتر بخره که من دفترهاي داداشم رو پاک نکنم و توش بنويسم … اونوقت قول مي دم مشقامو تمييز بنويسم … معلم صندليش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشين سارا … و کاسه اشک چشمش روي گونه خالي شد … ... جایی خواندم نوشته بود ؛ قلب من قصه نخور! ملودیکای عزیز سلام

ساغر

قربانت گردم، اینها درد من هم هست، خیلی خوب تفسیرش کرده بودی، فقط فرقش در این بود که بچه های شما در چند کیلومتری پایتخت آنگونه درس می خوانند ولی در کشور من خیلی از مکاتب درون همین پایتخت هم نیمکت و پنجره و توالت درست ندارند....

احمدخانی

سلام من گذری اومدم اینجا بسیار متاثر شدم این مدرسه کجا بود؟ اگر واقعا چنین چیزی است باید کمک کرد ومن حاضرم به قول شما نچ نچ کردن کاری انجام نمی ده و در مسیر آدمیت نیست

سوده

از دردي آشنا ميگويي ملوديكا! يادم مي آيد مكتبي را در باميان و كودكي كه سر امتحان زار ميزد چون دستش انقدر يخ كرده بود كه نميتوانست بنويسد ميگفت تو رو خدا استاد جان من ميگويم جواب ها را به شما نوشته نميتوانم!

گندم

یکی از معلمهای ابتدایی منطقه کوهسرخ و البته روستاهای اون منطقه منتقل کاشمر شده بود زنگ هنر به بچه ها گفته بود مدادرنگی و دفتر نقاشیتون رو در بیارید و وقتی دیده بود هر بچه ای یک بسته مداد رنگی داره کلی ذوق کرده بود آخه سالهای قبلش توی روستا ها زنگ هنر زنگ عزای اون بود بچه های یکی دوتا بیشتر مداد رنگی نداشتن و سر قرض گرفتن مدا سبز و گلی و ابی از هم دعواشون می شده و .....

allen g

الان دردم اومد، زیاد، تصور این جماعت و فکری که اون بچه‌ها کردن موقع دیدن این آدمها! که با قدم رنجه کردنشون فخر فروختند به نداری اونها! و بیشتر عصبانیم که انگار من هم یکی‌ از همین روشن فکران، خوش پوشم با ژست‌های زیبای نوع دوستانه!