چالش ...

موجود عجیبیست انسان ... وقتی در آرامش زندگی میکند ، به فغان می آید از سکون برکه و حالش بد میشود از زندگی روتین و روزمرگی و به دنبال چالش می گردد ... موجی که به زندگیش هیجان بدهد و زیر و رویش کند ، چیزی شبیه عشق ، رویش یک حس نو و یا حتی یک چیز نه چندان خوشایند شبیه هجرت کردن ، امتحان دادن ، شغل عوض کردن و یا هر چیز دیگری که او را دچار دست انداز کند ... اما امان از وقتی که زندگی دچار بحران و وقایع پیش بینی نشده میشود ، آنوقت است که له له میزنیم برای آرامش ، دلمان میخواهد آب از آب تکان نخورد و همه چیز به روال پیشین برگردد . همین است که اکنونی که وسط این مخمصه گیر کرده ام دلم نمیخواهد بروم و این امتحان ۴ واحدی لعنتی را بدهم . نمیروم . یکساعت دیگر است که باشد . وقتی قرار است پسرکم برود لب مرز و برای چیزی که کوچکترین نقشی در بوجود آمدنش نداشته منتظر باشد ببیند چه اتافی را دیگران برایش رقم بزنند ، حداقل میتونم در مورد حذف چالش امتحان از زندگی خودم تصمیم گیرنده باشم ! بشدت دلم آرامش میخواهد مثل همین هفته ی پیش که هنوز برگه ی اعزامش نیامده بود ... از جنگ متنفرم ، چون پسرها را از مادرانشان می دزد ...

/ 14 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارای

ملودیکای عزیز سلام، الهی قربون دلت برم که درکش میکنم چه حسی داره... نه اینکه خود مادر باشم.. بلکه روزها و شب های مادرم زمان سربازی و اعزام به جبهه برادرام را یادمه...چقد گریه میکرد، چقدر... بسپارش به خدا... ان شاء الله که به چشم بر هم زدنی دوران خدمتش تموم بشه و برگرده...

برف تابستانی

عشق ، عشق می آفریند عشق ، زندگی می بخشد زندگی ، رنج به همراه دارد رنج ، دلشوره می آفریند دلشوره ، جرات می بخشد جرات ، اعتماد به همراه دارد اعتماد ، امید می آفریند امید ، زندگی می بخشد زندگی ، عشق می آفریند عشق ، عشق می آفریند... دست خودم نیست ولی درحال حاضر به نتایجی رسیدم که هر اتفاقی که در جهان می افته برام کاملا طبیعیه به همین خاطر چون اتفاقات از قبل پیش بینی نشده سر راهمون قرار میگیرند دچار اضطراب و دلنگرانی میشیم البته به نسبت قرابتش با داشته های ما وگرنه مطمئنم با توجه به این فضا اصل موضوع یعنی جنگ خیلی دلهره اور نیست... به قول قدیمیا من دلم روشنه که اتفاق خاصی نمی افته وشاید یه مقدار سختی کشیدن وجود داشته باشه که طبیعیه.... و همه چیز طبیعی تر میشه وقتی فکر میکنی تمامی انسانها از ازل تا ابد در هر نقطه ای از جهان بازیچه دست خدا وشیطان وجنگ اونها هستند که بیانگر بی اختیاری وبرده بودن انسان هاست که نمیتونن تصمیمی طبق علاقیات خودشون بگیرند ودچار چالش میشن... این مسئله وقتی با حسرت بردن به دیدن لبخند بیخودی یک دیوانه در جهان امروز نمود پیدا میکنه که چه زیبا تمامی انسان ها را به تمسخر میگیرد و...!

سلوی

زندگی بر گردن افتاده است، بیدل چاره چیست؟ شاد باید زیستن، ناشاد باید زیستن.

زویا

دل مادره دیگه، هر چی هم بگیم آروم نمیشه، انشالله خدا پسرتون رو حفظ میکنه، همونی که تا این لحظه حفظش کرده، هواشو داشته و مراقبش بوده، ازین به بعد هم حفظش کنه و میکنه :)

مهسا

ای روزگار...ای... راه و جایش امن و بی خطر. بغل برای شما مادری:))

سارای

ملودیکا جان .. چرا نظرات منو تایید نمیکنی؟ تا حالا چند بار اینطور شده؟

گندم

امروز واقعا نگرانتون شدم وقتی دیدم نوشتین خوشحال شدم وقتی از پسرتون گفتید براش دعای سلامتی کردم من که پسر ندارم دایم به همسرم میگم باید پسر منو برای سربازیش بندازی پایگاه امداد و نجات نیرو هوایی در شمال کشور نمی دونی چقدر زیبا و قشنگه یعنی شما هیچ پارتی گردن داری نداشتید

برف تابستانی

من جائی نیستم و خودتون خوب گفتید که وقتی من میام سر میزنم خونه نیستید بیام رو دیوار بنویسم اومدم نبودید...[لبخند] در هر صورت چون قرار نیست انسان ها بدون چالش زندگی کنن امیدوارم حداقل در این مسئله بزودی این چالش مادرانه فروکش کنه... بابت ایمیلتونم ممنون وجواب دادم نمیدونم رسیده یا...

گندم

خب اگه یک روزی پسر داشتم

ماسح

برای یک مادر چیزی سخت تر از جدایی و نگرانی نیست حالتان را درک می کنم و شما را به صبر و شکیبایی دعوت . ... آرام ترین انسان کیست؟! او راضی است به هر چه اتفاق افتاده است و ایام زندگی خود را به عالی ترین شکل ممکن سپری می کند. فقط کافی است راضی باشی! ؟ فقط رضایت کافی نیست! باید در عین رضایت مدام و لحظه به لحظه ، آتش شوق هم در وجودتان شعله ور سازید باید در عین رضایت دائم، جرات داشتن آرزوهای بزرگ را هم در وجود خودتان تقویت کنید. تنها در این صورت است که آرامش واقعی بر وجودتان حاکم خواهد شد. این نیز بگذرد! ملودیکای عزیز سلام