زندگی با چشمان بسته ...

سرم پائین ست و چشمانم از هر خطی که میخوانم فقط دو یا سه کلمه را به مغز مخابره میکند . متن اینقدر سردستی نوشته شده که نیازی به تمرکز نیست ، تکرار مکررات در حد شیرفهم کردن ... گویا نویسنده گمان برده با جماعت ستوران سخن میگوید !

همزمان به تلفنها جواب میدهم و بنا به ضرورت تب جدیدی باز میکنم برای جستجوی مطلبی در گوگل یا پاسخ به بخشنامه ای و درب اتاقم هم که بی شباهت به گاراژ شمس العماره نیست و یک دم بسته نمی ماند (به لطف عزیزی که اگر بخواهد به ارباب رجوعی سلام هم بکند از من کسب تکلیف میکند) مزید بر علت است برای اینکه نتوانی یک آن تمرکز داشته باشی روی کارت ...

در طول روز کنار همه ی اینها نور شدید محوی در پس زمینه ی تمامی این وقایع هر از گاهی می درخشید ولی اینقدر سمن داشتم که یاسمن در آن گم بود و هیچ به صرافت نیفتادم دنبال منبعش بگردم . تا الان که غذایی که روی میزم گذاشتند فرصتی داد تا سر بلند کنم و از پنجره ی روبرویم مردی را ببینم که در طبقه ی هفتم یا هشتم اسکلت فلزی روبرو مشغول جوشکاریست .

روی تیرآهنی نشسته و پاهایش را به دور آن حلقه کرده و اینگونه خود را از خطر سقوط حفظ میکند . مانده ام چطور با وجود سوز و سرما بدون دستکش و بالاپوش در ارتفاع طاقت می آورد .بیلرسوت قرمزش نت فالشی ست میان خاکستری ابرهای امروز ...

طناب قطوری می اندازد و کسی از پائین آنرا به بطری آب گره میزند و بالا می کشد . کلاه ایمنی اش را برمیدارد و لاجرعه می نوشد ... عطش در این هوای یخ بسته ؟ نفسم به شماره می افتد و به جای او با پشت دست لبهابم را پاک میکنم .

می ایستد و چون بند بازی ماهر طول تیرآهن را میدود تا به اتصال بعدی برسد . کلاه عینک دارش را جا گذاشته است . مکثی میکند و قید برگشتن و برداشتنش را میزند . بوی کاربیت را استشمام میکنم و به سرخی قوس الکتریکی می اندیشم که بدون داشتن عینک محافظ به قرنیه ی چشمش آسیب میرساند و دردی که امشب تا صبح بیدار نگهش می دارد و تا سیب زمینی را رنده نکند و روی چشم نگذارد لحظه ای رهایش نمیکند . خدا کند قطره آدرنالین در خانه داشته باشد .

دیگر هوای گرمی که از بخاری به سمتم می آید دلچسب نیست . بوی عطری که از دسته های بزرگ نرگس در اتاق پیچیده مستم نمیکند . دلم میخواهد برایش یک فنجان چای ببرم ، دعوتش کنم و بگویم بیا اینجا کنار بخاری دستهایت را گرم کن . کمی بنشین . بیا با هم گپی بزنیم ، شاید یک آهنگ قدیمی را که هر دو بلدیم زمزمه کنیم و هر کدام خاطره ای از سرمای سالهای پیش بگوئیم .

می دانم که نمی شود . به حتم نان آور خانواده ایست که چشم تمام آرزوهایشان به دست او دوخته شده و کسی چه میداند ، شاید همینکه شغلی دارد و میتواند دستمزدی برای پرداخت قسطها و اجاره خانه و روزمره هایی که هر کداممان به نوبه ی خود گرفتارش هستیم بگیرد ، راضی ست . قانعست که در این شرایط نا ایمن کار کند و آموخته است وقتی الکترود را به نقطه ی اتصال می چسباند چشمانش را ببندد ... نه برای فکر کردن به آرزوهایش ، تنها برای اینکه  قرارست تا سالهای دور  این چشمان بدون محافظ روزیش را بدهد ...

/ 14 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سوده

چقدر زيبا بود اين نوشته تان. حتمن شب كه خانه ميرود چايي است و سفره اي و او به همين آرامش شبانه كنار خانواده اش هر روز بي وقفه كار ميكند و دلش گرم است به گفت و گو وقت چاي شبانه. باباي من هم از همين كارگرهاست كه سي سال است روزها را به اميد لبخند شبانه كار ميكند و كار ميكند لاي خشت و خاك.

مهسا

اجازه خانم سلام:)) چه خوب نوشتید.

برف تابستانی

براي نوشتن بيخودي دنبال موضوع خوب نگرديد. همه موضوع ها خوبن. موضوع بد اصلاوجود نداره، نويسنده بده كه زياده... كاغذ بي خط- ناصر تقوايي شاید نظرمن هم از دید شما برداشت نویسنده بد بودن را برایتان ایجاد تصور نموده... شاید البته... در هر صورت ممنون که نزاشتینش، در مقابل نظراتی که دیگران دادن هیچ سنخیتی نداشت...

برف تابستانی

اره میدونستم،چون دوبار میفرستادم.چون پیش اومده برا چنتا از دوستام کامنت میفرستادم دستشون نمیرسید ولی دو بار میفرستادم میرسید.به همین دلیل دوبار میفرستادم ودلیل خاصی نداره... منم گفتم کاره خوبی کردین نزاشتینش... ولی این حرفتونو قبول ندارم که کلمه اگه با خلقیات ما همخوانی نداره در حد عمروارزش دستمال کاغذی خارش کنیم... هرکلمه ای در جایگاه مفهوم سازی موضوعی ارزش وجایگاه والائی داره،چه از نوع زشتش یاچه از نوع زیباش....زیبائی که زیبائیش را مدیون زشتی هاست...!!! یه جورائی نیازه هر انسانیه... . انسان کامل به کی میگن.!؟ مگه به کسی نمیگن که تمام زندگیشو برای نجات جامعش از زشتی ها تلاش میکنه.!؟ پس انسان کامل ومنزه از زشتی ها هم باز به سمت زشتی ها تمایل داره... ذهنشو بیشتر از زمان ناکامل بودن درگیر زشتیها میکنه...نیاز به اسم آوردن نیست. هر انسان کاملِ مرده وزنده گواهیست بر این ادعا...! اون جمله رو که شما به اون حساسیت نشون دادین رو چند هفته قبل تو یه مقاله در روزنامه شرق خوندم.خیلی مقاله زیبائی بودبه نظر من البته. صفحشو پیدا کردم براتون میزارم شاید خوندیدو...!: http://sharghdaily.ir/Default.aspx?NPN_Id=299&pag

برف تابستانی

عنوان مقاله "در ملأ عام: تاملی در باب افشاگری" میباشد نوشته نیما پرژام... .الان که دوباره تیتروار خوندمش میبینم با اون مطلب شما ارتباط مفهومی بسیاری داره هرچند کلمات زشت دراون بسیار پیدا میشه وزیبائی تاثیرگزاریش رو درهمون کلمات زشت میدونم... تاثیرگزاری امر مهمیه اونم اگه از نوع احساسیش نباشه... بازم معذرت اگه ناراحت شدین... هیچ قصدوغرضی در کار نبود...

از ملودیکا به ساغر : ساغر جان بلاگ اسکای اینجا هیچ مشکلی ندارد . یا از وقتی برایم کامنت گذاشته ای مرتفع شده و یا اختصاصا برای کابل اینگونه است . به راحتی پستت را خواندم و کامنت گذاشتم . سپاس که مرا محرم دانستی ...

برف تابستانی

سلام ودرود برشما. . . [گل] اولا به نظر من در دنیای انتزاعات امروز خود سفسطه انتزاعی بیش نیست وحقیقت آنچنانی نداره... من هیچ گرته برداری انجام ندادم بلکه گرته برداری شد کاملا ناخودگاه... یک دلیلش که شما به زیبائی گفتین :" به نظرم دلیل به کار بردنتون در اون کامنت تازگی داشتن این حرف بکت برای شما و هیجان انگیز بودنش بود... " ولی دلیل اصلیش حس هائیه که لمس شده واکنون به خاطره تبدیل شده وبعضی حرفا یادوخاطرشون وگاه به صورت زشت تداعی میکنن... و این حرفتونو در ادامه حرفتون قبول ندارم که گفتید: " وگرنه ارتباط چندانی نداشت . به راحتی میشد فکت بهتری آورد..." این به راحتی تونستن بستگی به مسائلی داره که به اونا کندوزنجیری... یکی از این زنجیرا اون چیزی بود که شما گفتید... هیجان انگیز بودن بعضی مسائل... یعنی یه نوع دوران گذار... اما این دوران گذار ممکنه به بن بست برسه ونابودی اگه به هشدارهای بزرگان توجه نکرد... ومن از شما برای یادآوری این هشدار مقدس بسیار زیاد ممنونم وممنونم بسیار زیاد که حرفامو میخونید...[لبخند] میدونم حرفامون تقریبا یکیه وشما... پیچش مو میبینید... ولی من.... شکستِ پیچش مو....!

سلوی

زندگی با چشمان بسته فقط باید گفت عالی دست مریزاد[گل]

سلوی

منم دلتنگ شما و این خونه میشم گرفتار زندگی و آدماش شدم. بزرگ بودن و شدن رو دوست ندارم. [قلب]