غروب پائیز ...

به اندازه ی همه ی برگهای زردی که آماده ی فرو ریختنند ، غمگینم ... به طرز احمقانه و باور نکردنی و بخاطر چیزهایی که از ید قدرت من خارجند ... دلم نمیخواهد اینجا زندگی کنم ، اینجا کار کنم ، اینگونه باشم ولی هستم ، هستم ، هستم .... همین کافی نیست ؟

/ 15 نظر / 44 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سوده

ملوديكا جان نمينويسي برايمان؟

معصومه

عزیز من ادبیات می خونم چند سال قبل که نوشته های سیروس شمیسا رو خوندم و یه بارم رساله ی دلگشای زاکانی رو حالم خیلی بد شد از ادبیات بدم اومد اما موندم و ادامه دادم... و به چیزهای خوب هم رسیدم...الان داشتم در باره ادبیات وب گردی میکردم اینجارو دیدم و اون پست غم انگیزتو درباره حافظ و سیروس خان شمیسا

سلوی

[ناراحت]

behdone

امیدوارم خداوند هر آنچه نیکوست برایتان به ارمغان بیاورد.

برف تابستانی

چندی قبل در جائی قرار بود در حمایت از کوبانی تجمعی برگزار بشه وشد ولی من نرفتم,چون خسته ام از تمامیه انسانهائی که از گرفتن دستان درون مرز بندی خود ناتوانند یا خود را به ناتوانی میزنند ولی برای بیرون از مرزها نلسون ماندلا می شوند... در چنین وضعی چیزی به نام ارتباط انسانی واحساسی وهمدردی بی معنا میشه... البت شاید ساخت مرزها وایسم ها و ادیان خاصیتی جز سرگرمی هائی نباشد که ما با فریب خود آنها را جدی گرفته ایم.... به راستی که دیگر برف هم نقاب خوبی برای تلخی غروب پائیز نیست...!!! نمیدونم دلیل سکوت فصل گونه تون چیه ولی امیدوارم اگه اوضاعتون ناهمگون گشته از این وضع به نحوی خلاص بشید... دیگه به نیامدن هاتون بدجور عادت کرده بودم هرچند فکرنکنم تا ابد تاثیر این آشنائی از ذهنم فراموش بشه...!! پس تعجب مرا از پس از مدت ها آمدنتون رو پذیرا باشید... پیروز باشید...

ساغر

شما که نخندید یعنی خیلی غمگینید. خیلی وقت هم هست که نمی نویسید.

گندم

سلام و درود نمی خواین آدرس خونه جدید ه ما بدین

behdone

امیدوارم خوب باشید.

سارای

ملودیکااااااااااااااااااا کجایی؟