کیف انگلیسی

گرچه فرمولی که برای خودم دارم اینو نمیگه اما . . . گمونم دارم پیر می شم !

همیشه معیارم برای پیری این بوده : هر وقت خاطره هات بیشتر از آرزوهات شدند ، بدون پیر شدی .

پیر شدن چیزی نیست که از رنگ گیسوان یا چروکهای پا کلاغی اطراف چشم دستگیر آدم بشه .

پیر شدن این نیست که آرتروز و آلزایمر به سراغت بیاد ... یا بری روی نیمکتی توی پارک بشینی و بازی بچه ها و مغازله ی جوونها رو تماشا کنی .

پیری اینه که چیزهایی که سابق بر این مشعوفت میکردند ، دیگه چنگی به دلت نزنند .

 

. . . یکی از عجیب غریبی هام از کودکی (تازه این مال قبل از این بود که پی پی جوراب بلند بُتم بشه !) خالی کردن کیف مامانم بود . سر و تهش میکردم و می تکوندمش روی دامنم . بعد به فراغ بال می نشستم و یکی یکی چیزهاش رو چک میکردم : رنگ رژلبش ، نرمی فوم پودر صورتش ، دفتر قرارها و یادداشتهای روزانه اش و یه دنیا چیزهای خوب و دوست داشتنی دیگه !

لذتی که از این کار میبردم با هیچ چیز دیگه قابل مقایسه نبود برام . یادم نیست این عادت از کی شروع شد ولی می دونم تا همین چندی پیش ادامه داشت .

بطوری که همسرم با تعجب می پرسید : این دیگه چه کاریه ؟ ولی هر بار مامانم میگفت : نگران نباشید ! فقط عادت داره سر کیف من بره !!

حالا دیگه مدتهاست کیفش هیچ ترغیبم نمیکنه . دیگه چیزیش برام جالب نیست ، چه مهمه چی توی کیفش باشه ؟

دفعه ی آخر که مادر رو دیدم ، کیفش رو آورد بهم داد و گفت : بیا ! توش پر از چیزای هیجان انگیزه ...

بدون اینکه سرم رو بلند کنم گفتم : اووهوووم ... و کیف رو گرفتم گذاشتم روی میز .

دارم پیر میشم دیگه . . .

/ 12 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سوشین

کیف انگلیسی[لبخند][لبخند][لبخند] پیری یعنی تناقض؟؟؟؟

خانوم سین

اینطوری نگین اگر اینجوری باشه که من هم پیر شدم شما الگوئه جوونی هستی برای من

نارایانا

والا شاید پنجاه سال دیگه ما هم برسیم به این حالتهایی که نشان از پیری ست چون هیچ تجربه ای نداریم هیچ نظری هم نمی توانیم بدهیم ولی اینکه شما نوشتید بیشتر لوس کردن ِ تا حالت پیری... سلام...

زویا

شاید این هیجان انگیز نبودن چیزهای قدیمی خوب نباشه، اما پیری هم لزوما چیز بدی نیست. یه مرحله از زندگیه. و میتونه خیلی هم لذت بخش باشه، وقتی به عقب برگردی و از مسیر زندگیت راضی باشی. البته شما که جوونی اما امیدوارم پیری خوبی رو در آینده سپری کنی [قلب]

allen g

حالا بحث پیری به کنار، این کیف مامان عجب هیجان انگیز بود برای من، مخصوصا کیف پولش، با اون یاداشت هاش، عکس‌های بچگی‌ ماها که مرحله به مرحله با رشد من و خواهر انگار قد میکشیدن و پا به پامون رشد میکردن، اما خوب فراموش نمیشدن، فقط از جیب رویی به پشتی‌ منتقل میشدن، کارتهای ویزیت. تازه یه دفعه چند جمله عاشقانه بابا برای مامان روی یه تیک کاغذ، دزدیدمش، هنوز توی صندوقچهٔ خاطراتم اون تیکه کاغذ رو دارم!

ساغر

منم همیشه دوست دارم کیف مادر و خواهرهام رو مرتب کنم، آخه همه این افراد که سه تن می شوند دارای کیف های شلوغی هستند، هزار تا کاغذ و شماره تلفن و شیشه عطر و سر خودکار و شارژ تلفن مصرف شده و پول و خوراکی درونشون وجود داره که حرصم میده، بر می دارم تمیز می کنم می تکونم بعد دوباره از نو همه وسایلو میچینم توش خیالم را حت میشه، و واقعا" از این کار مشعوووووف میشم، لابد شما جایگزین های دیگه ای برای مشعوف شدن یافته اید بانو! آدمی مثل شما مسلما" هزارتا کار برای مشعوف ماندن و مشعوف کردن بلده!