کنار رودخانه پیدرا نشستم و ... گریه کردم

من گمان میکردم ، دوستی همچو نهالی سر سبز، چار فصلش همه آراستگی ست ، من چه می دانستم ، هیبت باد زمستانی هست ، سبزه می پژمرد از سردی دی ، سبزه می پژمرد از بی آبی .... دلت به درد می آید وقتی میشنوی زندگی عزیزانت به این سادگی طعمه ی حریق می شود ... پای درد ودل هر کدام مینشینی ، فندک را در دست طرف مقابلش میبیند ... تقصیر آنها نیست ، خانه ها کاغذی شده اند ... هر دو اینقدر چخماق هایشان را بهم میزنند تا جرقه ایجاد شود ، باقی دیگر ساده است ... حاصل شش هفت سال در لحظه ای خاکستر می شود . چه دلم سوخت برای معصومیت دخترک و مردی که به زمان بیشتری برای کودکی کردن نیاز داشت ... حیف از این زندگی که یخ کرد واز دهن افتاد ...

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سلوی

عنوان را نگاه کردم برایم تداعی شد خاطرات متن را که خواندم بغض گلویم را گرفت. گرچه بسیار سر بسته بود

ماسح

حقیقت همیشه در جائیست که ایمان هست! سلام ملودیکای عزیز

برف تابستانی

سلام... امان از این همه دردهای کاغذیِ اغشته به الکلِ لبخندهای لب هایِ چخماق شده ی در خونِ سیاهی غلطنده...!!! ابر غمم آرزوست..... ابر وباد غمم ارزوست....!!! متنتون منو یاد یه خاطره که به یه سئوال شاید مسخره ختم شد انداخت: شب چهارشنبه سوری از اتیش بازی برگشتم مادرم صدام میزنه میگه شعله اتیش بخاری آبی نیست سرخو زرده...!!! چه میدونم... !!! ولی ته دلم گفتم خب اتیش باید سرخ وزرد باشه واز ازل هم همین رنگ بوده... حالا به نظر شما ما امروزه از اتش سرد وابی برای گرم کردن وجودمون استفاده می کنیم ناخودآگاهمون محترممون بهمون نمیگه این آتیش سرد قلبمونو سرد نگه میداره تا نتوانیم گرمای دستان هم را برای ایجاد جرقه دوستی وشعله ور شدن کمال انسانیت حس کنیم و دردهای کاغذیِ اغشته به الکلِ لبخندهای لب هایِ چخماق شده ی در خونِ سیاهی غلطنده مان با فوتی اتشی سرد گیرد و فنـــــــــا.!؟

سلوی

حق با شماست بانو ویرانی دردناک است و این امر سربسته نبود.

برف تابستانی

اره فکر کنم خودمم نفهمیدم چی گفتم...[ناراحت] فقط می فهمم که ما عاشق انسانیتیم و امروزه از انسانیت نامی بیش نمانده وما عاشق این نام هستیم وبس... مثل اینکه از دار دنیا یه برگ کاغذ سپید داشته باشی وبا خودکار از جوهر و الکل ساخته روش بنویسی آآآآآب ب ب... یه فوت کنی همه هستیت اتیش میگیره وتو می خندی...!!!! این احساس منه... بیشتر از این نمیفهمم... منم بیماری های دنیای امروزو گرفتم دیگه... بیماری تخیلات پوچ... بیماری انتزاعات بی حال... خنده های پفکی... عدالت پیتزائی... ،.......و انسانیت ماشینی...!!!

برف تابستانی

این حرفتونو که برا نظر سلوی نوشتید خیلی زیبا بود، لذت بردم. با یا بی اجازتون یادداشتش کردم... ممنون هر جا دیواری فرو میریزد ، چیزی زیر آوار میماند ... هیچ هم که نباشد ، زمین پای دیوار سنگینی سنگلاخ را پذیرا میشود ... ویرانی دردناک است و این سر بسته نیست...

سوده

حيف و دريغ! آن معصوميت كودكانه و آن دلخوشي ها و اميد ها. چرا خانه هايمان كاغذي شده از كي كاغذي شد؟

برف تابستانی

میشه گفت آره،ولی لبخندهای پفکی قضیشون خیلی وحشتناکتره...

برف تابستانی

شاید چون لبخند پفکی رو تجربه نکردم هیچ تصوری ازش ندارم ... این حرفتونو دروغ ناخواسته میدونم.پفک از موادیست که با کوچکترین فشار دستان یک نوزاد پودر میشه.حالا اگه خنده ها پفکی بشن کوچکترین ناراحتی اونو نیست ونابود می کنه مثل جاگذاشتن گوشی درخونه و.... دغدغه های حرفاتون نشون نمیده لبخندهای پفکی رو تجربه نکرده باشین,مطمئنم همه تجربه کردن.حالا یکی حساسیت نشون میده مثل شما یکی هم بی اهمیت از کنارش رد میشه مثل..........!!!!!

برف تابستانی

حالا فرض کنید این خنده های پفکی از نوع لوله ایش باشه. خنده های پفکیِ پوچ وخالی... خیلی وحشتناکه... ادم حس تولد دوباره در این دنیای پوچ وخالی بهش دست می ده از این فاجعه پفک شوریدگی... میدنوم الان می گید گیر چه دیوونه ای افتادم .چه گیری به این پفک بیچاره داده... ولی تقصیر من نیست از یه جائی میادومیگه اقرا نمیتونی بکنی بنویس .هرچی من میگم.منم گوش به فرمانم همیشه،چون ناخودآگاه ادم از هرچیزی باارزش تره... درهرصورت ببخشید چیزائی نوشته میشه که خودمم خیلی ازش سر درنمیارم...