آه من بسیار خوشبختم ...

. . . در ِ جانونی رو باز میکنم : دو تکه نان بیات که به دردخرد کردن در آبگوشت پریروزی هم نخورده حتی ... چادرم رو سرم میکشم ، قبلش یه کبریت به دل سماور می زنم ( خوبه دیشب آب و نفتش رو پر کردم ) در رو یواش باز میکنم تا بچه ها بیدار نشن و می تپم توی کوچه .

رد دمپایی های گنده ام توی برف ؛ نمیذاره کسی بفهمه یه زن از اینجا گذشته ... پول رو توی مشتم فشار میدم ، نه از ترس گم شدنش ، از سرما ، که خیلی وقته همه چیزو گم کردم. شاطر پای تنور این پا و اون پا میشه ، چند بار توی دستهام ها میکنم تا اولین نون رو روی صفه بندازه ... یاد سید میران می افتم ، شوهر آهو خانم : نون اول تنور، مال سگه .... خب بگه ! مگه به گفتن اونه ؟ ... با سکه ای که پس میگیرم ریگهای داغ رو از تن نون جدا میکنم ، بغلش میکنم ، تمام قد می چسبونمش به خودم و میدوم میون برفها ... گرمای دلچسبش و بلندایش که تقریبا هم قد من است ... به یاد " نون وقایه " می افتم که نباید بیفتم . من یک زن معمولیم، ضعیفه شاید ... از همان زنهای خرجی بگیر چشمشان به دست شوی . همانهایی که بود و نبودشان به واسطه ی اسم مردشان تعریف میشود ، مرا چه به دانستن و تمیز نون وقایه ؟

به حیاط میرسم، از شیر بالای حوض قندیلی از یخ آویزونه ، فکر استکانهای نشسته مچاله ام میکنه . ولش کن ، باآبجوش سماور آبمالشون میکنم تا بعد ... شاید خدا خواست و امروز آفتابی بود . نون رو لای سفره میپیچم . توی شیشه بچه آبداغ میریزم و یه حبه قند ، تکونش که میدم از پستونک سر شیشه با فشارآبقند بیرون می پاشه ... دوباره داره دندون در میاره و هی گاز میزنه وسوراخ این لاستیک رو گشاد و گشاد تر میکنه . بزرگتره رو بیدار میکنم نون و چایش رو بخوره بره مدرسه ، رختخوابشون رو تا میکنم میچینم زیر طاقچه ، این ملحفه ی سفید رو هم که بکشم روش میشه عین مخده ، آقامون بهش تکیه میده تا سفره رو جلوی پاش باز کنم ، براش یه استکان چای پر مایه بگیرم ، شکر که نداریم ، با قند شیرین کنم و بذارم دم دستش هورت بکش و بگه امروز برو اون دو متر چیتی که دلت خواسه بودو بخر... و منم به نوبه ی خود قند توی دلم آب بشه از این سخاوتی که یکی از آرزوهای دست نیافتنیم رو ممکن میکنه .

اونا که رفتن ، آبقند بچه رو همونطور که خوابه بخوردش میدم، یه بالشت میزارم زیر شیشه همونجور کج نگهش داره و میرم برا خودم چای میریزم و توی خلسه فرو میرم . به این فکر میکنم که تا بزازی سربازارچه باز بشه ظرفها رو سر حوض بشورم و جارو کنم و آشم رو بار بذارم ، شستن کهنه های بچه بمونه برای وقتی برگشتم ...

 

* عنوان پست : شعری از فروغ

** نون وقایه :ن وقایه بین افعال و بعضی حروف با ضمیر ی متکلم وحده می آید.

اَکْرَمَ + ن + ی ... هنگام اتصال یکی از این دو ن تاکید در انتهای فعل مضارع حرکت حرف آخر آن فتحه می شود.

/ 6 نظر / 5 بازدید
استاکر

...... میتوان همچون عروسک های کوکی بود با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید میتوان در جعبه ای ماهوت با تنی انباشته از کاه سالها در لابلای تور و پولک خفت میتوان با هر فشار هرزه ی دستی بی سبب فریاد کرد و گفت " آه ، من بسیار خوشبختم " روایتی منثور از زن خوشبخت (!) شعر عروسک کوکی ی زنده یاد فروغ فرخزاد ... درود بر شما ... زیبا بود

نارایانا

احتمالا آقاتون صبح به صبح دو تومن نمیذارن لب طاقچه و بگن ضعیفه این دو تومن اندازه مهرته میری از اصغر قصاب گوشت آبگوشتی میگیری و واسه ظهر آبگوشت را بار میذاری ؟... سلام برخانم مدیر ِ یخ حوض شکن...

سوشین

قشنگ بود..

سوشیانس

یلدا شعر من است وقتی هر شب چله نشین خاطرات توست حسین پناهی [گل]

سوده

من سه سال پيش براي شستن لباس ها يخ ميشكستم حالا پودر را ميريزم و دكمه ي استارت ماشين را ميزنم. خيلي وقت ها يادم ميرود و خيال ميكنم از اول همين بوده.