بانوی زیبای من !

بیشتر از اینکه صدای مخملین بانوی زیبا روی توجهم را جلب کند ، تکلمش به زبان ما باعث شد رویم را به سویش برگردانم : بسیار نیکو ! ایرانی هستید ؟ بنده نوازی میفرمائید گوشه چشمی به کوله بارم داشته باشید تا بتوانم انبار امانات را پیدا کنم ؟ ما هم که از یافتن هموطنی چنین شیرین گفتاردر فرودگاه دراندردشت بلاد کفر، در کف و خون غوطه ور بودیم ، خوشحال لب را غنچه کرده و گفتم : خواهش میکنم ، چرا که نه ... بانو که چسب روی بینی اش نشان میداد به تازگی خیار سالادی را تبدیل به خیار قلمی کرده ،خرامان بسوی اینفورمیشن روانه شد تا آدرس بگیرد . اندک زمانی نگذشت که گوشی بدست و حین مکالمه با هزار ناز و عشوه به سوی ما بازگشت در حالیکه این عبارات ( دقیقا برای شنیدن ما ) جاری بود : سلام حاج آقا - بنده نوازی فرمودید - نه نفرمائید - ما فقط زمین ادب بوسیده ایم وگرنه بچه مرشدی بیش نیستیم - امر ؟ رخصت بدهید زنجیر پاره می کنیم - کفتر جلدی هستیم که پابوس حرمتان آمده ایم نه به دانه برچیدن -اطاعت امر - بفرمائید اس میدهیم !! خانه زادیم - کلب درگاهیم حاج آقا ، نفرمائید .... همسر زبان بسته که چشمانش از پس کله اش بیرون زده بود فکر نمیکرد کسی پیدا بشود که در سخنوری پوز خانمش را بزند و معلوم نبود این تعجبش از الفاظ محجور بانوی زیبا رو بود یا از این بابت که با اینکه بانو درست روبروی ما ایستاده بود بی اینکه حتی گوشه ی چشمی نیز به من داشته باشد ، روی سخنش تنها و تنها با همسر دلبند بود و مرا چون موجود زایدی نادیده می انگاشت ! بعد از اتمام مکالمه با دلبری تمام فرمودند : توی ایران فرش عظیم زاده ی تبریز خیلی معروفه ؟ همسر زبان بسته که هنوز آچمز بود بدنبال جواب مرا نگاه کرد که بلافاصله گفتم : بله ، خصوصا تابلو فرشهای .... اصلا نگذاشت جمله ام تمام شود ، باز هم خطاب به همسر دلبند گفت : اصن به من چه عظیم زاده چه خریه !! مهم اینه که بهم اس دادن پروازت رو کنسل کن مسیر شیراز رو بگیر ، گوربابای عظیم زاده ، اونم لابد یه خریه مثه بقیه ی (...) ها !!! ما رو می گوئید ؟ تشتکمان پرید ! نه به آن افاضات اولیه و نه به این ادبیات چاله میدانی ! این شد که وقتی برای بار دوم رفتند بدنبال انبار امانات بگردند تا جامه دان بسپارند و بقول خودشان بروند دنیال وصول چکهایشان ، به همسر دلبندپیشنهاد دادیم برویم سالن پرواز . همسرمان هم که مسئولانه و مبادی آداب با همه چیز برخورد میکنند گفتند : صبر نکنیم تا برگردند ؟ آخر بارهایشان را به ما سپرده اند . که خیالش را راحت کردم که تمام فرودگاه با دوربین تحت کنترل است و قرار نیست کسی وسایل بانو را سرقت کند . چون بیش از یکساعت به پرواز مانده بود ، هنوز گیت اصلی پذیرش نمیکرد و دست از پا درازتر برگشتیم ولی نه سر جای اولمان ! بلکه جای دیگری را برای نشستن انتخاب کردم . همسردلبند گفتند : آهان ، پس مشکلت سالن پرواز نبود ، میخواستی اونجا نباشی ! که خیالشان را راحت کردیم که ما بیدی نیستیم که از کفتر جلدی که مثل بچه مرشدها زنجیر پاره میکند ، پایمان پس برود و بلرزیم ! وانگهی اگر اینهمه مماشات کردیم و باهاش گرم گرفتیم و خوش و بش کردیم بخاطر گلوی شرحه شرحه اش بود که اسکاری شبیه سوختگی شدید بر آن به جای مانده بود و مشکلی که به خاطر کوتاهی یکی از پاهایشان و چرخش لگن در راه رفتن داشتند وگرنه به قول بی بی جانم : " من هم نه آدم خوبی ام " !!! پ. ن : متن سانسور شده خدمتتان ارائه شد که برای مهسا و خانوم سین و سایر جوانان خواننده بد آموزی نداشته باشد از باب دلبری و نخ دادن و مخ زنی و قس علیهذا

/ 15 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهسا

اوا من که ده هفتادی نیستم! تازه من یه کوچولو از آقای سین هم بزرگترم ها!! اینا رو گفتم که اسم منو از اون لیست در بیارین وارد لیست دیگه بکنید.اگر هم حرف ما سند نیست شناسنامه مون رو با استشهاد محلی براتون بفرستیم! وانگهی شاهدان عینی که ما را دیده اند گفته اند که دلبری کردن بلد نیستیم بس که زود می رویم سر اصل مطلب!!همچین نه نازی نه عشوه ای!دل وجگر پسر مردم رو اب میکنیم اگر بخوایم یه غمزه بیایم!همچین هم در کار کردن اخممون توی هم هست که با نیش بازمون در اوقات بیکاری نمیخونه!!دوقطبی هستیم!

مهسا

راستی زلیخا گفتی و کردی کبابم! ملودیکا خانم جان!نه که از لحاظ جثه ای ریز میزه هم هستم،کسی سن وسال منو باور نمیکنه!مهمانی دعوت بودیم و مامانم قسم میخورد دختر بزرگم این یکیه-منو نشون میداد!-اون یکی-که خواهرم باشه- از این پنج سال کوچیکتره!طرف میگفت:مگه میشه؟این که خیلی ریز میزه است!! بعد رو به من:دختر تو مطمئنی لیسانس داری؟!! من اونجا خیلی شرمنده شدم که مدرک تحصیلی ام و همینطور سجلم همراهم نبود و اسباب ناراحتی فکری خلق الله رو فراهم کردم! موقع خداحافظی میدونی چی میگفت:حالا خدایی مهندسی؟!!

گندم

سلام چنان گفتی چنگ و دندان نشان دادی که گفتم حتما صورتشو یک خط انداختی فرار کردی فقط قلمبه ای کنایه ای ایش و فیشی هیچی ؟ از ابجی حداقل یک فحش ترکی یاد می گرفتی بهش می گفتی مو هنوز دلُم خنوک نرفتَه

سوشین

کاش سانسور نمی کردی[نیشخند] و سلام..[ماچ]

مهسا

خب حالا بیا و این روغن ریخته رو نذر امامزاده بکن و یه دوتا فوت وفن دلبری یادمون بده! بالا غیرتا خوب باشه ها!همچین زود جواب بده!من زیاد حال وحوصله ی ناز و افاده ندارم.

خانوم سين

بابام رو من به عنوان پسرشم حساب باز مى کنه حتى :سين در تلاش

مهسا

منظورتون از بانوی زیبا روی اون یکی خانمه بوده؟!نمیخوام والا! همین نیمچه دلبری چپکی هم که بلدم از یادم میره!

ساغر

از تصویر سازی زیبایی که کرده اید اگر بگذریم، پی نوشتتان را صدقه!!!!! صدقه چیزی مثل قربان است، تصدقتان بروم و این چیزها!

سوده

عجبا واقعن از اين بانواني كه در نشمنگاه خود انگار صندلي چرخدار تعبيه فرموده اند و در گلويشان خنجر!

allen g

اینجوری که بد شد! یک وبلاگ دیگه هم بزنید و آدرسش رو فقط به ما بزرگسالان!!! بدید و داستان‌های راستان رو تمام و کمال اونجا بگذارید! بعضی‌ از این اصطلاحات رو من برای اولین بار میشنیدم! و اما احسنت به این درایت شما! هرچند که فکر می‌کنم این فقط اندکی‌ کنترل شده از درایت شما بود!