220 تا توی همت !

چندی پیش یکی از دوستان صمیمی خانوادگی که 12 سال میشه با هم رفت وآمد داریم و چند باری هم با هم سفر کردیم خونه مون بودند.

داشتیم بهشون می گفتیم که ما رو از برنامه سفر سپیدان حذف کنند چون ماشین نداریم فعلا ، که آقای میهمان گفتند : کاش گفته بودین قصد فروش دارین ، با اینکه ماشینتون رو ندیده بودم ولی مطمئنا خیلی خوب نگهش داشته بودین چون توی این 5 سالی که ماشین رو داشتین ما هرگز ندیدیمش !

باورم نمیشد ! گفتم مگه میشه ؟ یعنی ما اینهمه با هم بیرون رفتیم ، سفر رفتیم ، خونه تون اومدیم ... واقعا ؟!

خانم میهمان گفت : بله ! خب معمولا با ماشین بچه ها بودید و ما فقط ازتون شنیده بودیم که ...

 

یاد اتاق مهمونخونه ی مادر بزرگم افتادم . همیشه درش قفل بود . فقط گردگیریش میکرد و عتیقه جاتش رو اون تو چیده بود . عید به عید درهای قدی تالار باز میشد و میزهای پر از تنقلات و مهمونهایی که عزیزتر از ما بودند و میتونستند به راحتی روی مبلها لم بدن و با کفش روی فرشهای دست بافی راه برن که ما حتی اجازه نداشتیم پا برهنه از روشون رد بشیم .

برخلاف من که خیلی اهل روز مبادا نیستم و از وقایع درس عبرت نمیگیرم ، جنگ تونست اثرات انکار ناپذیری روی همسرم بگذاره . یکیش همین که ما همیشه یه ماشین پر از بنزین و آماده ی سفر توی پارکینگ داشته باشیم که اگه عراقی - آمریکایی چیزی بهمون حمله کرد بتونیم فرار کنیم !! حالا انگار مسجل شده اگه دوباره حمله ای صورت بگیره زمینی و از مرزهای این وری یا اونوری خواهد بود !

داشتم با شدّت و حدّت و تعجب ماجرا رو برای پسرم که آنسوی آبهای آزاده تعریف میکردم که گفت : هر چقدر پدر پادشاه ماشینش رو لای زرورق نگهداری کرد من براش جبران کردم . توی همت حتی با 220 تا هم روندمش و حالش رو بردم ، براتون تجربه بشه که اگه دوباره خریدید دل نسوز ازش استفاده کنید !

یادمون باشه لذت داشته هامون رو ببریم و با بیم و امیدهای واهی کار رو به خودمون سخت نکنیم . نذاریم روزمبادایی که شاید هیچوقت نرسه بختک بشه و بیفته روی باورهامون و لذتهای در دسترس زندگی رو دور از دسترس کنه ...

/ 8 نظر / 8 بازدید
نارایانا

سلام... به پدر پادشاه بگویید به جای ماشین مبادا یک کوله مبادا درست کنند کوله پشتی مبادایی که پول ،کمکهای اولیه،کنسرو ،چاقو و سوزن نخ،پتوی سفری و کمی لباس و مواد شوینده بهداشتی توش باشه... جای این کوله هم باید دردسترس ترین جای خونه باشه که به وقت مبادا اگه لباس هم تنمون نبود فقط کوله را بر داریم و فرار کنیم... کوله که بیاد ماشین از مبادا بودن در میاد ،امتحان کنید...[لبخند]

رضاشکاری

درود بر شما... دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند: یکی انکه اندوخت و نخورد و دیگر آنکه آموخت و نکرد.

سوده

مثل ما كه هميشه زندگي زا به تاخير مي اندازيم تا چايي ديگر شروعش كنيم. غافل از اينكه همين زندگي است. هميني كه دارد تند و تند ميگذرد و خودمان را الكي در حسرت روزهاي طلايي نگه داشته ايم.

زویا

موافقم :) روزی میرسه که دیر میشه. خیلی از کارهایی که نمیکنیم ،خطر و بهایی هم برامون نداره، اما همیشه طبق یه روال مشخص عمل میکنیم و فرصت تجربه چیزای خوب به خودمون نمیدیم :)

برف تابستانی

جمله اخر متنتونو دوست دارم...تائیدی هم بر حرف خانم میهمان میدونم... این مدت ماشین شمارو ندیدن ولی با شما رابطه دارن.پس در کنار شما بودن حتما براشون لذت بخش تر ومهمتر از این میدونستن که تشخیص زنانگی ذاتی را در به یاد سپردن داشتن ماشین ومال واموال شما وخلق بیم وامیدهای واهی سبب گردد که لذت های در دسترس زندگی از دستش فرار کنن...! یه چیزی تو مایه های مادری که عاقبت به خیر شدن فرزندش خیلی بیشتر ذهنشو مشغول می کنه تا اینکه عاقبت پولدارو بهترین ماشینو سرمایه رو داشته باشه...!!! یعنی درگیرِ زنجیرِ مهرِ متقابل مادر وفرزندشدن......!!! خیلی خوبه... ادم نقاب پول وماشینش باشه... نه اینکه... پول وماشین نقاب ادم باشه...!!! اینی که گفتم برداشت من از صحنس... اصل ماجرا به من ربط نداره وجز مسائل خصوصی شماست... ممنون

مهسا

حالا بابای من به پادشاهی پدر پادشاه شما نیست!اما از این اینده نگری ها خیلی داره که خدایی بعضی هاش با حالن!! این 220 تا تو همت هم هستم!تا خودم ماشین داشتم که فرمون دنیا به دستم بود.از روزی که ماشینه رو فروختم اگه ماشین بابام رو بخوام باید کلا یک دور مراسم ایینی قول دادن من باب اونکه 80 تا بیشتر نرم!دختر جون یه چیزی به اسم ترمز اون پایین پات هست!روغن ماشین رو چک کن.گواهینامه ات رو بردار.بدون کارت ماشین نرو بیرون....اصلا بیا پایین.ماشینم بنزین نداره!!این همه عالم و آدم پیاده گز میکنن...تو هم برو همدرد با مردم باش!! بعد مامانم وارد میشه که:باز داری این بچه رو پیچ واپیچ میدی!؟سوییچو بده بهش!این دست فرمونش از تو بهتره! که بابام در همون لحظه روش رو برمیگردنه سمت تلوزیون که مثلا من دارم یه چیز مهم نگاه میکنم!بعدشم من سوییچ رو بر میدارم و بای بای کنان میزنم به دل خیابون! شرمنده از پرحرفی!

برف تابستانی

این دیالوگو خیلی دوست دارم که الان تو یه سایت بهش برخوردم... سونيا: «ناتاشا... عشق ورزيدن يعني رنج كشيدن. اگه كسي نمي‏خواد رنج بكشه نبايد عاشق بشه. اما بعدش از عاشق نبودن رنج مي‏كشه. بنابراين، عشق ورزيدن يعني رنج كشيدن: عشق نورزيدن يعني رنج كشيدن: شاد بودن يعني عشق ورزيدن. پس شاد بودن يعني رنج كشيدن، اما رنج كشيدن باعث ميشه آدم شاد نباشه. بنابراين، براي اينكه يك نفر شاد نباشه بايد عشق بورزه يا عشق بورزه كه شاد نباشه يا از شادي زياد رنج بكشه. اميدوارم بي خيال بحث بشي.» عشق و مرگ- وودي آلن

برف تابستانی

ممنون.گیرم بیاد حتما میبینمش...