سر گروهبان

دو ماهی از خودزنی ام میگذشت . باشگاه رفتنم رو میگم (آخه هیچ آدم عاقلی وسط اینهمه هاگیرواگیر زندگی میره همچین دردسری برا خودش درست کنه ؟ !)کارتمو تمدید کردم و وارد سالن شدم و چون مربی هنوز نیومده بود رفتم ایستادم روی دستگاه مسگری . دو سه تا از بچه ها وارد شدن از جمله یه خانم بسیار درشت و قد بلند . همچنان که داشتم آنالیزش میکردم و با اسکیل خودم میسنجیدمش !! دستاش رو بهم کوبید و گفت : از امروز من مربیتونم ، هرچی خوردین و خوابیدن دیگه باید خوابشو ببینین ! همه به صف !!صد تا ریز بزنین ببینم ! و این آغاز ماجرا بود ... یکساعت بدون نفس کش پدر همه مون رو به درخت پیوند زد . حرکات میکسش کشنده بود . تازه الان فهمیدم مربی قبلی تمرینمون نمیداد ، باهامون خاله خاله بازی میکرد در مقابل بلاهایی که این به سرمون میاره . وقتی از چهار ستونمون عرق میچکید گفت : تا حالا دنده پنج رفتین ؟ ما هم به خیال اینکه با این جواب از عذاب الیم معاف میشیم عین اشکولا قیافه مون رو منگل کردیم و گفتیم : نه !! نسترن جون تا دنده ۳ بیشتر با ما کار نکرده . اونم گفت نسترن جون شکر خرد کرده زیر دمب اسب !!! (یا یه چیزی به همین مضمون در ژانر زنانه تر ) دستگاهتون رو بذارین دنده ۵ - یعنی آخرین فشار پیستونهای باد . خودش با چنان شتابی پارو میزد که انگار جاشوی کشتی نوحه و قرار نوع ما رو از انقراض نجات بده . همه اش هم شمارش میداد : هک ، او ، سه ، سه !! آخرش طاقت نیاوردم بهش گفتم : هی رفیق ! مطمئنی توی زندگی قبلیت سر گروهبان نبودی ؟؟! اومد طرفم . چشاش رو تنگ کرد . بهم خیره شد . زد رو شونه ام و بهم گفت : ببین رفیق ! من تو رو لاغر میکنم . داشته باش منو !!بعد حالتو میپرسم . به زور آب دهنم رو قورت دادم از ترس !! امروز دومین جلسه مون با سرگروهبان بود . نرفتم . خو دلم درد میکرد . وگرنه هیچم ازش نترسیدم . چیه ؟ خودتون دلدردنمیگیرین هیشوخ ؟؟ شایدم زورتون اومده تو خونه مون کف اتاق دمر دراز کشیدم دارم نون خشک دو آتیشه ی پر از تخمه آفتابگردون میخورم و پست میذارم، هان ؟؟

/ 21 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گندم

من دیگه اینجا پلاسم[رویا]

ماسح

... مربی: حالا نوبت حرکت بعدیه، سه دور پات رو دور گردن بپیچون، نفس عمیق ... عمیق تر! خودشم داره پاتو میکشه! فکر کن. بعضی وقتا باید از سوراخ سمت راست بینی نفس بکشم! بعد سمت چپ! تازه باید برعکس هم بشماریم 100، 99، 98 ده تا شد از سوراخ بینی بعدی. حساب و کتاب یادت بره! از اول! پاک گیچ گیج میشی. حرکات اسم مخصوص خودشو داره، باید حفظ بشی وگرنه باید به دیگران و قدیمی ترها نگاه کنی. حرکت گربه خستگی رو از بدنت خارج می کنه، مربی مثل گربه پنجولش رو تو زمین فرو میکرد باسنشو می داد عقب، بعد حرکت عکسشو انجام می داد و خودشو میکشید جلو! ... همه چیز سفیده! حتی دیوار و زمین و آدما. حرکات فقط رو پارچه سفید (تاتامی) خودت انجام میشه، به شکل مستطیل هست. یه قبر بدون دیوار و سقف! اونجا یاد گرفتم پامو از گلیم خودم درازتر نکنم. روز اول یه لباس سبک و راحت از جنس نخ تنم کردم، همش دو سیر نمی شد، پر کاه. فقط یه شورت محکم به بدن چسبیده رو حس می کنی، انگار چیزی تنت نیست. مربی: ریلکس! فکر کنید تو جنگلید ... صدای بلبل و پرنده ... صدای آب، آبشار، بوی کاج! با یه آهنگ آرام بخش و انواع صداهای داخل جنگل و بوی صندل. آخر کلاس هم یه شاخه گل زیبا و یا

ماسح

در غالب طنز زیبا بود هیچکس مثل کلاغا ورزش نمی کنه، همیشه تو گرگ و میش هوا 5 صبح می زنن بیرون، یه ورزش صبحگاهی با خانواده! عصرا هم برای چای و گپ و گفتو ... دوباره دور هم جمع میشن. یه پارتی باحال، همه با لباس رسمی و مشکی! جوانتراش هم می رقصند. اول حرکات گردن، بعد رقص پا ... با یه غار غار بلند ... مجلس تموم میشه، خداحافظیشون یه دقیقه هم طول نمی کشه. ... یوگا و مدیتیشن هم خالی از لطف نیست. اولش می میری از خنده. اما زود راه میفتی. محیط آروم اونجا تو رو خیلی زود جذب میکنه مربی: سلام بر خورشید! همانطور که دراز خوابیدند روی زمین، از سمت راست، همه با هم می نشینند. رو به غرب! سمت مخالف قلب می چرخید و می نشینید! دیگه از دنده چپ بیدار نمی شوید. بعضی ها رو می دیدم که تو همون حرکت اول خوابشون برده بود. به حالشون غبطه می خوردم، چه آرامشی. بعد از چند جلسه از خستگی روز و آرامش اونجا دراز به دراز روی پارچه سفیدم مثل جنازه میفتادم و خوابم می برد! وسط حرکات و صحبت های آرام بخش مربی بیدار می شدم. ...

ایران (سکوت چشمه)

بهترین کاری میکنی..این نونا خییییلی خوشمزه ن[شیطان] سلام گل بانو[گل]:)

ایران (سکوت چشمه)

پست بازنشستگی! دوست خیلی عزیزی دارم که همین نظرو داره..گاهی وقتا منم همراهی ش میکنم:)))[چشمک]

گولدن

دل درد به خاطر ورزش؟ می دونم چی می کشی!

ماسح

آخر کلاس هم یه شاخه گل زیبا و یا شمع در جمع دایره وار، تمرکز روی اجسام. یه تیکه نمک سنگ هم خیلی خوشگل اونجاست، نه برای خوردن. برای گرفتن مغناطیس منفی محیط و نگاه ها! بعضی روز ها هم بوی کندور خوشبو که روحت را تازه میکنه، به مشامت می رسه. بعد شش ماه، کاری میکنند استخون تو بدنت نرم نرم بشه! همه حرکات دست به دست هم دادند تا از ما یه آدم جدید بسازه. مقاوم، آرام و آهسته. چیزی نتونه ما رو ناراحت کنه و عصبانی نشیم. اما نشد که نشد ملودیکای عزیز سلام

ماسح

سین لام الف میم کلاغا در حال ورزش بودن اما از توع رزمی ! [قهقهه] اونا اگه احساس خطر کنند سریع همدیگرو با غار غار مخصصوص صدا می کنند هر کلاغی که بشنود خودش را می رساند! ... درس هایی از کلاغ ؛ صبح زود پی روزی رفتن اتحاد و همبستگی زناشویی پنهانی و در خفا!

ماسح

... معلوم نبوده که این حکایت واقعی بوده یا ساخته شاعری که با جامعه کلاغ ها و زاغ ها پدرکشتگی داشته است. کلاغ چشم هایش را لوچ کرد و دهانش را تا منتها درجه باز با نوک ضربه ای به درخت زد و گفت: بودن یا نبودن! باید نقشه ای کشید. اما مگر نقشه ی ابلهی می تواند روباه مکاری را غافلگیر کند! صدای قار قار او خرگوش هم به کشتن داد! خرگوش حتی فرصت نکرد جواب کلاغ را دهد. او دیر یاد گرفت سکوت کند در مقابل حیله گران! ... در این مدت کوتاه! سعی داشتم با سبدی پر اینجا و آن تارنما حضور داشته باشم چیزی برای گفتن آورم به اندازه ی نگاه های زیبای خوانندگان و دل پاک آنها درود و بدرود خدانگدارت و می سپارمت به خدا ملودیکای عزیز از طرف برادر بزرگت، پدر!

ماسح

روزی روباه خونخوار برادر خرگوش را به دندان گرفت و برد! او با چشم های خویش به مسلخ رفتن آن زنده یاد را دیده بود. هر بار خرگوش یاد برادر می افتاد بی اختیار گریه می کرد کلاغ هم از اجبار قارقاری از ته دل سر می داد و با او همنوا می شد. حالا دوباره این اتفاق تکرار شد. گریه خرگوش بعد از چند دقیقه بند آمد و در حال هق هق انتهای گریه، با دست اشک هایش را پاک کرد. ... اکنون نوبت کلاغ بود که درددل کند. شعری را خواند که سال ها چون بختکی او را در خواب می آزرد، شعری که هر نوسوادی در ابتدایی آن را حفظ می کرد و همیشه یادش می ماند که کلاغ ها چقدر ابله هستند! کلاغ انگار در چشمان همه ی آدم ها تمسخر را می بیند ... زاغکی قالب پنیری دید، به دهان برگرفت و زود پرید ... بر درختی نشست در راهی؛ که از آن می گذشت روباهی! ...