/ 5 نظر / 51 بازدید
آنا

عجب سفرنامه ای شده و چه دوستای جالبی پیدا کردی! مطمئنا به اونهمه مشقتی که واسه رفتن بی اونجا کشیدی میارزید.

احمد

سلام من آقا مصطفی را خوب می شناسم ایشان از اون دسته آدمهایست که معلولیت را محدودیت نمی دانند بلکه آنرا فرصتی دوباره برای نگرش نو به زندگی می دانند دوستان هم کیش تون نیز برایم جالب بودند انسان های معصوم و زیبایی که پیام آور عشق و دوستی بودند چه زیبا برایتان به یادگاری نوشتند : این بار کوه ها به جای دوری و فاصله ، نزدیکی آوردند ... ممنونم از شما که ما را در لذت این سفر همراه کردید با مهر

احمد

شناخت من همانگونه شما گفتید تمثیلی بود ولی برای من کافی بود تا به شخصیت قوی و روحیه بالای او پی ببرم

آنا

سلام. ممنون که در وبلاگم پیام گذاشتی و باعث شدی با این وبلاگ و این نویسنده جذاب آشنا بشم. مطلب مصطفی رو که دیدم بغض گلومو گرفت. من و مصطفی سالهای ساله که با هم دوستیم. اگه من نرم رینه پیشش اون میاد تهران خونه ما و به قول احمد آقا معلولیتش هیچوقت باعث نشده از زندگی عقب بمونه. اما همین هفته پیش سر یک موضوع کوچیک (از جانب من) دوستیمون به کدورت تبدیل شد. اینم مطلبی که راجع به مادر مصطفی نوشته بودم قبلا: http://anapourna.persianblog.ir/post/354/

sharifian

مطلبی مفید و همراه با نکات قابل استفاده ای بود. موفق باشید.