من اینجا بس دلم تنگ است . . .

هیچ جا خونه ی آدم نمیشه ... مگه نه ؟ این جمله رو هر بار از مسافرت به خونه میرسم با صدای بلند خطاب به یه موجود موهوم میگم و هیچم انتظار جواب ندارم . الان دلم خونه ی خودم رو میخواد . از هر چی اجباره بیزارم و این یکیش دیگه از همه غیر قابل تحمل تره . اینجا غار تنهایی من بود و نه خونه ی دائمی ام . یه جای مقدس بود برام که هر وقت هیشکی زبونم رو نمیفهمید بهش پناه می آوردم و آروم میشدم . حیف بود برای اینکه مهمون خونه ام بشه این غار ... دلم خونه ی خودم را میخواد . وقتی به دوستام سر میزنم و میبینم هنوز اسم همون خونه رو توی لینک هاشون حفظ کردن و با اینکه مدتهاست غیر قابل استفاده اس ، هنوز نگهش داشتن ، حس میکنم به خودم و اونها جفا کردم . قدر محبت و دوستی اونها رو ندونستم . اونا ملودیکا رو نمیشناسن و باهاش هیچ خاطره ای ندارن ، اون کجا و کسی که یکعالمه باهاش رنج و شادی مشترک داشتن کجا ... شاید مثل همیشه عجولانه قضاوت کردم . شاید سرک کشیدن یه دخترک سر به هوا توی وبلاگم اونقدر مساله ای نبود که بخاطرش از اونهمه دوست بگذرم و دیگه نخوام براشون پیغام بذارم وآدرس جدید رو بدم ، ولی خیلی هم برام گرون بود که مسائل زندگیم باعث سرگرمی و وقت گذرونی آدمهایی بشه که انتخابشون نکردم . شاید باید این اتفاق میفتاد تا دلزده بشم از فضای مجازی و برم و برای کارهای جدی تری وقت بذارم ، نوشتن در فضایی جدی تر منظورم هست و نه کم اهمیت قلمداد کردن وبلاگ نویسی .

پ.ن: استاداصول ِ ... در اولین جلسه ی ( حدسش رو هم نمیزدم کلاسهای ارشد پنج نفره تشکیل بشن و من تنها خانم کلاس باشم )مشق شب بهمون دادن و اون اینکه یه وبلاگ که طرز فکر نویسنده اش خیلی به شما نزدیکه معرفی کنید و پنج تا از پست های مورد علاقه اش رو سیو کنید و اینجا ارایه بدید ، قند عسل میگفت : آماده باش که اگه دیدی اونجا هم پرچم شده ای جا نخوری !

/ 8 نظر / 14 بازدید
زویا

مگه رشته شما چیه که باید پست وبلاگ معرفی کنید؟ [نیشخند] البته قصدم این نیست که بخواین جواب بدید. ولی اینایی که گفتی خیلی بده. طول میکشه تا این خونه دوباره همون خونه بشه.

ماسح

سلام هیچوقت دنیای مجازی به دلم ننشست! چون یکسری داخلش شدن که نباید میشدن و بالعکس جاذبه اش اینقدر زیاده که دافعش کمتر ... ای کاش وقت بیشتری جای دیگری صرف می کردیم ... ... اجازه بفرمایید ببینیم حضرت مولانا چه می فرمایند. وه! چه بیرنگ و بی نشان که منم کی ببینم مرا چنان که منم؟ گفتی اسرار در میان آور کو میان اندر این میان که منم؟ کی شود این روان من ساکن اینچنین ساکن روان که منم؟! بحر من غرقه گشت هم در خویش بوالعجب بحر بیکران که منم! این جهان و آن جهان مرا مطَلب کاین دو گم شد درین جهان که منم!

ایران

سلااااااام نازنین دوستم[ماچ] همه نوشته های نابتو خوندم ولی با کدو قلقله زن اشکم درومد:( راستی چرا ماجرای منو تو اینهمه به هم شبیه شده؟! بسته ای که منم دارم آماده میکنم تا دوستی مشترک به اون سر دنیا ببره پرشده از دلتنگی..دلتنگیای من از وزن بسته سنگین تر شده:( همون اضافه باری که تو چه خوب بهش اشاره کردی..امروز که یکشنبه بود یکساعت تونستیم با هم حرف بزنیم..حرف زدن عوض اینکه آرومم کنه بیشتر دلمو هوایی میکنه! سوختن ساختن کار مادرای عاشقه خواهرک دلبندم[قلب]

ایران

و یکی دیگه همین مهاجرت اجباری از خونه مون به خاطر دخترکانی که به خودشون اجازه میدن به گوشه و کنار ذهنت دست درازی کنن! بمون و بنویس عزیزدل..موندنت و بودنت به منم انگیزه موندن میده

ایران

رژیم لاغری... امان از دست این شنبه های کذایی! :)) اولن امیدوارم معده دردت بهتر شده باشه..اصلن بره برای دشمن مشترکمون:) بعدم رژیم با بادنجون رو به منم توضیح بده[چشمک]

آنی

این مشقت رو اینجا بذار ما هم بخونیم.

allen g

این داستان اشنا! این کوچ اجباری! من هم خیلی‌ مشتاقم این مشقتون رو ببینم، البته فضولی نباشه، برام ولی‌ جالبه.

سوده

چه فرق ميكند نامت چه باشد و خانه ات كجا باشد. مهم اينست كه تو دوستِ جاني.