کاسه جایی رود که باز آرد قدح ...

مدتیست والد درونمان خیلی فعال شده و راه به راه یقه ی کودک درون را میگیرد تا بلکه اندکی بالغانه تر رفتار کند .

در همین راستا چون خود کودکی بیش نیستیم و به جور استاد بیش از مهر پدر نیازمندیم ، هستند عزیزانی که آئینه مقابل رویمان میگیرند و چیزهایی که از فرط روشن بودن نورشان چشم آدم را میزند انعکاس میدهند توی چشم و چال مان ...

همین کاسه جایی رود که باز آرد قدح امروز باعث شد سی سال گذشته ، به سان وقتی چشمت را میچسبانی به جعبه ی شهر فرنگ ، از جلوی نظرمان رژه برود و بعد چنان غیظ گریبانمان را بگیرد که نگو و نپرس ...

کاسه ی ما با خود قدح که باز نیاورد هیچ ، خودش هم دیگر برنگشت ! بذر مهرمان را در زمین لایزرعی پاشیدیم که جز خس و خاشاک هیچ به بار نیاورد .

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم 

باشد که نباشیم و بدانند که بودیم

... قرار شده دست همسر دلبندمان را بگیریم برویم این مهر را نثار یکدیگر کنیم ، باشد که رستگار شویم !

 

پ . ن : اولین بار بود که کسی به بهار تشبیه ام میکرد و حقیقت داشت ! (این ربطی به فصل نداشت ) شاید من نیز چون بهار نادانسته برای دریافت عشق ، باج داده بودم بی آنکه بدانم ...

/ 4 نظر / 36 بازدید
نارایانا

و سلام بر استاد مسلم ِ کاسه رسان...[لبخند] امید که با پدر پادشاه سی سال آینده را با قدحهای خودتان سر کنید...

برف تابستانی

رنج هست،مرگ هست، اندوه جدايي هست اما آرامش نيز هست، شادي هست،رقص هست خدا هست زندگي همچون رودي بزرگ، جاودانه روان است دامان خدا را مي جويد خورشيد هنوز طلوع مي كند فانوس ستارگان هنوز از سقف شب آويخته است بهار مدام مي خرامد و دامن سبزش را بر زمين مي كشد امواج دريا آواز مي خوانند برمي خيزند و خود را در آغوش ساحل گم مي كنند گلها باز مي شوند وجلوه مي كنند و مي روند نيستي نيست هستي هست پايان نيست راه هست تولد هر كودك نشان آن است كه: خدا هنوز از انسان نا اميد نشده است .. " رابيندرانات تاگور " خدا هنوز از انسان نا اميد نشده است ... هنوز به تولد اندک ابرانسان ها امیدوار است...!!!

استاکر

سلام و نور بر شما نیز دوست خوبم ... همیشه سربلند باشید

برف تابستانی

من به همه چیز بدبین شدم[ناراحت] امید نان روزانه ادمیست.!؟ هست... بود... نیست...!!![ناراحت] نان ها بر دستان نانوا کپک می زند... دیگر کسی به نان ها دل نمی بندد...!!! آآآآی ی نان های فانتزی، امیدهای پفکی... خسته شدم...!!![ناراحت] شعر ای کاش شاملو رو خیلی دوست دارم: آنان به آفتاب شیفته بودند زیرا که آفتاب تنهاترین حقیقتشان بود ٬ احساس واقعیتشان بود ٬ با نور و گرمیش مفهوم بی ریای رفاقت بود ٬ با تابناکی اش مفهوم بی فریب صداقت بود . ای کاش می توانستند از آفتاب یاد بگیرند که بی دریغ باشند در دردها و شادیهاشان حتی با نان خشکشان و کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند . افسوس آفتاب مفهوم بی دریغ عدالت بود آنان به ابر شیفته بودند و اکنون با آفتاب گونه ای آنان را اینگونه دل فریفته بودند . ای کاش می توانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند ٬ ای کاش می توانستم یک لحظه می توانستم ای کاش ٬ بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را گرد حباب خاک بگردانم تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست و باورم کنند ٬ ای کاش می توانستم ...