سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش ...

توی این هفته که برای ما ایرونی ها امروز آخرین روز کاریش هستش بقول فرشید منافی " کلاً اجمعین " هاپو بودم و تا تونستم پر و پاچه ی همه رو گرفتم ! بی ادبی منو ببخشید ولی آدم به هر کی نتونه بگه هاپو ، به خودش که میتونه بگه . علت اصلیش هم رنجشی بود که از خودم داشتم . رنجشم از توقعی ناشی میشد که برآورده ناشده باقی مونده بود . توقع داشتم برای خانواده ام بیشتر وقت بذارم ، که نتونستم ، توقع داشتم یه زمان معقول و منطقی رو به خودم اختصاص بدم ، که نشد ، توقع داشتم مثل همه ی خلایق فقط توی تایم اداری در محل کارم باشم ، که غیر ممکن بود و عین آبدزدک ریز ریز ساعتها و دقیقه های اضافه ام رو مکید و حاصلش این بود که یه بار اشک معاونم رو در اوردم و دیروز هم اشک یکی از همکارهای بسیار مظلومم رو ... بعد بلافاصله دیدم که کار از هاپویی گذشته و دارم تبدیل میشم به یه مانستر یا همون هیولای خون آشام و از اونجایی که تحمل اشک هیچکس رو ندارم بلافاصله از مواضعم ( گرچه وجدانا کاملا به حق بود ) عدول کردم وازش خواستم یه بار دیگه خواسته اش رو مطرح کنه و با هم بررسیش کنیم شاید یه راهی برای اجابتش پیدا کنیم . بعدهم بردمش توی دفترکارم ، بغلش کردم و بوسیدمش که البته بدتر شد و سرش رو گذاشت روی شونه ام و های های گریه کرد ... دیدم طفلک چقدر تحت فشار بوده و به این آغوش چقدر نیازمند ... طبیعی هم هست ، وقتی هم شاغلی ، هم مادر دو بچه و هم دانشجو مجبور میشی علاوه بر خودت ، از خیلی چیزای دیگه ات هم بدزدی تا نیمدار از ریش بکنی و به سبیل پیوند بدی ! اینجا اگه رئیست هم یه آدم قانونمند کوفتی مثه من باشه بهت فشار میاد و کاری جز گریه برات نمیمونه . هر چقدر خواسته اش رو بالا و پائین کردیم ، هیچ راهی براش نبود ( چون برنامه ام رو از اول درست چیده بود و میدونستم چاره ای نداره ) و تنها کار باقی مونده این بود که خودم در غیابش مسئولیتش رو به عهده بگیرم ... اینکارو کردم ، چون مستاصل تر از این بود که بشه بهش سخت گرفت . بعدش حال خودم هم بهتر شد و خدا رو شکر کردم که انعطاف پذیر بودم و همونجا یه نقطه ی پایان گذاشتم روی هاپوگری های اینهفته ام . اینا رو نگفتم که خودم رو تقدیس یا تطهیر کنم ، فقط میخواستم بگم گاهی مسئولیتی که داری یه آدم دیگه از تو میسازه ، آدمی که حتی خودت هم نمیشناسیش ... توی آینه نگاهش میکنی و میگی : هی ! اخماتو باز کن ، چقدر گره میندازی بین ابروهات ؟ دنیا رو آسون بگیر و بذار برای همه آسونتر بگذره ... پ. ن : هنوز خونه ام (منظورم اینه که تو محل کارم و وقت اداری وبلاگ بازی نکردم !) ولی از یکربع دیگه یعنی ساعت ۸ میرم جلسه تا یک بعدازظهر ... توقع دارین بعدش که میرم محل کارم هاپو نباشم ؟؟؟!!!!

/ 13 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نارایانا

تو مدیریت همیشه عده ای مورد ظلم قرار میگیرند و این مسئله عادی ست که اگر مدیر بخواهد نه سیخ بسوزد نه کباب دیگر اسمش مدیر نیست ... سلام خانم مدیر

خانوم سین

خب مثل اینکه من دچار مشکل شدم و اون خط مربوط به اون خانوم رو کلمه ای رو جا انداختم :دی

ماسح

هر کدام از ما هر کاری که انجام می دهیم، اصلی ترین نقش را ایفا می کنیم. و معمولاً خودمان این را نمی دانیم! اگر نسبت به دیگران صبور باشیم، پذیرش خطاهای خودمان ساده تر می شود. و به همین سادگی خود را هاپو صدا می کنیم. قضاوت بسیار مشکل است. مخصوصا در رابطه با دیگران. برای آگاهی از استعدادها و محدودیت ها، هیچ کس مناسب تر از خود ما نیست. معمولا ما خودمان را در ترازو قرار می دهیم کلاممان، رفتارمان را ... بعد از انجام هر کاری. گاهی شعف حاصل می شود و گاهی پشیمانی. و کلاه را قاضی می کنیم، تا او راحت تر بیان کند! و مثل باد همه ی قسمت ها را آنالیز می کنیم. برای همین بادها همیشه همه چیز را می دانند؛ آنها همه جا روانند! گاهی تلنگر نیاز داریم و گاهی استراحت. آینه گفت: ... هی اخماتو بار کن! نرم تر! و من گفتم: ... خدا قوت ملودیکای عزیز سلام!

زویا

منم فکر کنم در آینده همینجوری بشم چون خودم همیشه کارای گروهیمو سر وقت و منظم انجام میدم و انتظار دارم بقیه هم به من و سایرین احترام بذارن و مسئولیت هاشونو جدی بگیرن :) بعدش احتمالا میام یه همچین پستی رو مینویسم [نیشخند] گاهی سخته آدم هم یه مدیر خوب و قانون مند باشه، و هم مهربون با ظرافت های زنانه :)

سوده

گاهي چاره اي نيست واقعن. يك رييس خانم داشتم مواقعي كه كار ميكرديم خيلي جدي و دقيق بود اما وقت هاي آزاد مثل يك مادر مهربان ميشد. با تمام سخت گيري هاش خيلي دوستش داشتم اينقدر كه راهنمايي هاش به دردم خورد. دقيقن هم سن مادرم بود وبچه ي بزرگش هم هم سن خودم[لبخند]

allen g

این هست، فکر می‌کنم همیشه هم هست! چه اینوری چه اونری! بخوایم یا نخوایم چهره آدم در محیط کار با چهره‌اش در زندگی‌ معمولی‌ متفاوته! حداقل اکثراً هست! این اقتضای هر شغلی‌ هست! وجهه خاص خودش رو نیاز داره علاوه بر اونچه که هستیم! قبول کردنش و گذاشتن اون ماسک یک سری درد سر داره و نذاشتنش یک سری!

گندم

ولی من تو محل کارم هستم و دارم وبلاگ بازی می کنم البته زنگ تفریح را

گندم

کافیه فقط یک لحظه خودتونو جای فرد مقابل بگذارید که شما م گذاشتید