ناصر خسرو - پارت تو

نترسید ! این ناصرخسرو ربطی به داروهای کمیاب و بازار سیاهش توی کوچه پس کوچه های مخوف نداره ! این بخش دوم سفرنامه ایست که مثلا قراره آن لاین باشه ولی ما کجائیم و ملامتگر بیکار کجا ؟! اونموقع که مرحوم ناصرخسرو سفرنومه مینوشت اینهمه جاذبه های بصری کجا پیدا میشد ؟ بادیه ای بود و شتری و داستانهایی از این دست ... الان زیبا رویانی که در سفر روئیت میشوند هوش از سر انسان میپرانند به حدی که اصلا یادمان میرود به چه منظور رنج سفر بر خود هموار نوموده ایم !! بعد تو فکرشو بکن ما از فرط دیدن بانوان فشن این دیار از شادی در پوست خود همی نمی گنجیم و همسر دلبند دقیقا عین ترکه ی خشک شده ی آلبالو ... بی احساس !!! دریغ از یک نگاه کارشناسانه به جماعت نسوان ! دیگر دارد به شعورمان توهین میشود آخر . اولش فکر کردیم اسب حیوان نجیبیست و به به چقدر خوبست که چشمان همسر دلبند درویش است ، اما کم کم دارد به شیوه ی صمد آقا شک برمان میدارد که نکند اصلا دوغ و دوشاب برای ایشان یکیست و اگر به جای اینجانب ننه ی اندر غربا ( یه لولویی بود که در دوران طفولیت بچه ها را ازش میترساندند ) هم به همسری ایشان در آمده بود باز هم دیدگان مبارکشان را به چراگاه نمیبردند . عوضش تا دلتون بخواد آقایون اینجا چشم تشنه اند ! تشنه و گشنه ، مدام به چراندن گوسپندان مستتر در چشمخانه مشغولند و حالت بهم میخورد از این نگاههای بی حیا . دیروز به آنا میگفتم : الان فهمیدم چه مردم متمدنی داریم . حداقل سوار تاکسی میشوی راننده با کمال وقاحت آینه اش را روی صورتت تنظیم نمیکند .اینقدر حسمان بد بود که روسری مان را چنان کشیدیم پایین که چشممان درست جایی را نمیدید ! آدم خارجه هم میرود یه جایی برود که مردانش اینقدر ندید بدید نباشند ( والا همسر دلبندمان که زمان دیدن نسوان بی حجاب را دیگر درست بخاطر هم نمی آورد چون برمیگردد به عهد تیرکمون سنگی ، این بی جنبه بازیها را از خود نشان نداد ).. قدیمی ها میگفتند دنیا دیدن ، به از دنیا خوردن است ، باید دهنشان را گل گرفت به ضم گاف ! فکر میکردیم ما ام القرای مساجد عالمیم ، بعدش دیدیم ما اصلن عددی نیستیم ! اینا در هر محله دو تاش رو دارن ، یک مناره و دو مناره ! تازه بعضی از مساجد طبقه ی دوم ساخته شده اند ، طبقه پایین نمایشگاه مبل استقبال هستش و بالا عبادتگاه مومنین و مومنات ! چون باید برم آنا رو بیدار کنمو صبحونه بخوریم قسمت دوم سفرنامه رو به پایان میبرم با این جمله : نگاهاشون رو دوست ندارم ....

/ 14 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهسا

همینجوری اتفاقی گفتم یه سر بزنم ببینم چیزی نوشتی که دیدم بله چی ها نوشتی! بنویس غزیزجان که نوشتنت را دوست داریم ای مارک و پلوی وطنی!!

سلوی

سلام یعنی کلی خندیدم از این سه پستی که خوندم. از نوع نوشتارتون و راحتی کلام البته در همه پست هاتون اینگونه بوده اما نمی دونم چرا این دفعه نیشم تا بنا گوش باز شد. بهتون خوش گذشته باشه ایشالا

مهسا

نه همون مارک وپلوی وطنی!این اسم رو از عنوان کتابی که منصور ضابطیان نوشته فعلا امانت گرفتم که در این شرایط فرنگ رفته مان-البته به قصد زیارت-فعلا شما هستین!

سنجاقک

من تو این شش تا ایالتی که زندگی کردم،تا به حال با مردی سر و کار نداشتم که معذب بشم از نگاهش یا رفتارش.

allen g

امان از این چشم‌های هیز و سیر نشدنی‌!

ناصر

یعنی همه میدونن کجا رفتید؟هی میگم نپرس و کامنتارو بگرد بل کسی پرسیده باشه و نشو آدم فضوله،اما انگار نه انگار :| راستی،شایستی پری مو مشکی چشم تیره ندیدن... چیه اون شیربرنجای به زور عدسی شده ی خودشون ;-)

مروارید

تو مملکت خودمون هم جاهای مختلف با هم فرق داره (ازلحاظ بد نگاه کردن) وقتی برای بار اول از کرج به بندر عباس رفته بودم متوجه شدم که چقدر زناشون خوشگل و خوش هیکل ان و از زیر چار های نازک بدن نماشون تقریباً همه چی معلوم! ولی مردهاشون خیلی چشم پاک تر از مردهای مناطق دیگه بودن.

مهسا

کتاب بسیار قشنگیه که مجموعه ی شرح سفرهایی هست که منصور ضابطیان رفته و نوشته. منم از طرفدارانش هستم...خیلی ادم دوست داشتنی هست.

سوده

اين عارضه در كشور ما مخصوصن در بين راننده جماعت عادت هميشگي است و قسمت جالب داستان اينجاست كه هم نظر بازند و هم ملامت گر! از اين طرف چشمش ميچرد از اين طرف لعن و نفرين و ناسزا به زنان و دختران زيبا