گاهی مطمئن میشم باید 50 سال نوری دیگه زندگی کنم تا آدمها رو بشناسم.

...

چند روز پیش دست در دست پدر پادشاه سرخوشانه در یک خیابان شلوغ به قصد تفرج و نه خرید ، قدم میزدیم که دستی بر شانه اش خورد و بعد از آن دیدار دو همکلاسی و دوست قدیمی بعد از سی و سه چهار سال ...

همسر دلبند که گاهی این رقیق القلب بودنش حالمان را بد میکند ، به زحمت جلوی اشکهایش را گرفته بود ،گرچه اعتراف کرد که در نگاه اول همکلاسی دوران دبیرستانش را نشناخته ، که ایشان بلافاصله گفتند اینهمه عوض شدن قیافه شان بخاطر این است که در جبهه شیمیایی شده اند  و جانباز 55% هستند.

یکساعتی با هم بودیم و تجدید خاطرات و ... انگار دل کندن برایش سخت بود و مدام دوست داشت صحبت کند . همسر دلبند که بر خلاف مهربان بودن بیش از حدش خیلی اهل قاطی شدن نیست ، چندین بار خداحافظی کرد ولی او دوباره خاطره مشترکی به ذهنش می رسید و دوباره ده دقیقه ی دیگر حرف میزد .

همسرم شماره تلفن همراهش را پرسید تا ارتباطشان برقرار بماند که در پاسخ گفت : شماره ای ندارم ، من نمیتونم از موبایل استفاده کنم . بعد یک تاول آبدار بزرگ رو روی انگشت دستش نشون داد و اضافه کرد :تمام کسانی که بر اثر گاز خردل مصدوم میشن حداقل تا سی سال درگیر عوارضش هستند ، این نتیجه در دست گرفتن ریموت کنترل تلویزیون هستش ، موبایل که دیگه جای خود داره.

درسته که در مجموع به دلم ننشسته بود ولی دلم براش سوخت. ( کلا از آقایونی که علیرغم حضور یک مرد دیگه در جمع ، روی سخنشون با خانومهاست و هنگام حرف زدن فقط به اون نگاه میکن و جوری رفتار میکنن که انگار اون آقا اصلا وجود نداره ، خوشم نمیاد )

خلاصه با وعده ی اینکه به اتفاق همسرش بهمون سر بزنند ،از هم جدا شدیم .

غروب یکی دو روز بعد ، هنوز همسرم به منزل برنگشته بود که تصویر مبارک ایشون رو پشت آیفون منزل دیدم ! در را باز کردم و گفتم بفرمائید ، همسرم تا چند دقیقه ی دیگر میرسند ، ولی ترجیح داد همان بیرون آپارتمان و در واقع توی خیابان منتظرش بماند .

سرتون رو به درد نیارم که از 7 تا 10 شب همسر رو توی کوچه و سرپا نگهداشت ! نه حاضر میشد بیاد توی خونه و نه دل میکند که بره ! پدر پادشاه وقتی بالاخره خودش رو از دستش رهاند و وارد خونه شد در چهره اش اثری از مسرت دیدن دوباره دوست قدیمی نبود . بهش گفته بود : من سالها در به در به دنبالت میگشتم چون آدمی به صداقت و درستکاری تو ندیده ام ، میخواستم امانتی هایم را به دستت بسپارم ، بعد توضیح میدهم چرا !!

و به اصرار یک انگشتری عجیب که بقول خودش طلای هندی بود ( از نظر من یک تکه حلبی رودگُل قدیمی بود) و نقش تاج پادشاهی رویش نقر شده بود به او داده بود تا برایش نگه دارد . هنگام خداحافظی هم گفته بود چند روز دیگه یک چک 50 میلیونی دارم و فعلا حسابم خالیست ، میتونی این پول رو برای چند روز به من قرض بدهی ؟ !

که خدا را شکر همسرم که حسنک راستگوست ، و به لطف آقای قاف که مدام از طریق دریافت پوند ما را مورد التفات قرار میدهد چنین پولی نداشت وگرنه نمیتوانست بگوید نه !!

من هنوز گیجم . اعتراف میکنم با اینکه هنوز به اندازه ی کافی دنیا دیده نشده ام ، اما به محض شنیدن صدای زنگ و دیدن تصویر ایشون آنسوی دوربین ، صددرصد مطمئن بودم که خواسته ای دارد و این عشق سودایی ناگهانی بعد از اینهمه سال عادی نیست.

این انگشتر بدجوری فکرم را مشغول کرده . میگوید انگشتر همسر مرحومش است که ده سال پیش به همراه دختر سه ساله اش در تصادف کشته شده . چرا همان شب که ما در مورد همسرش صحبت کردیم در مورد مرگ همسرش چیزی نگفت ؟

حتی از من پرسید متولد چه سالی هستم ؟ وقتی گفتم اضافه کرد : همسر من یکسال از شما بزرگتر است ! گفت سه پسر دارد و صاحب یک نوه است. آیا نمیشد انگشتر یادگاری همسرش را بعد از اینهمه سال ، به پسر و عروسش بدهد تا برایش نگه دارند؟

قطعات پازل را که به هم وصل میکنم ، یک چیز آزار دهنده ای این وسط هست که تشخیصش نمیدهم .

مثلا آن شب گفت : من ده دقیقه است از دور نگاهتون میکنم و دارم دنبالتون میام . لذت بردم اینجوری دست هم رو گرفته بودین . کاش همیشه همینطوری بمونین ...! پس چرا یه دفعه چنان پرید و همسرم را بغل کرد که انگار همین الان او را دیده ؟

همسرم میگوید در سالهای دور جزو خانواده های سرشناس و بشدت متمول شهر بوده اند ولی اصلا منش زندگی و طرز فکرشان هیچ سنخیتی با کسانی که در جبهه جنگیده اند نداشته ... اصلا نمیتوانم در مورد صحت و سقم حرفهایش قضاوت کنم اما...

 

حس خوبی ندارم ...