ملودیکای روزای پنجشنبه رو دوست دارم ! خوبه ، مهربونه ، خانوم مدیر نیس ، اخم نمیکنه و لنگه ی ابروش رو بالا نمیده ، و نگاهای عاقل اندر سفیه نمیکنه . نونهای صبحونه رو از توی تستر که بیرون میاره لای دستمال چهارخونه میپیچه و تا گردوهارو بشکنه چایش هم دم کشیده ، حظ میکنه از رنگ مربای بهی که توی دیگ مسی درست کرده . دنیاش زنونه میشه ، مادر میشه ، لابلای شستن سرویسهای بهداشتی میره از سرکوچه سبزی خوردن میخره و ریحونش رو دوبرابر میگیره . گردگیری میکنه و جارو میکشه و وسطش یادش میفته شیرآب رو روی پرده های توی وان باز گذاشته ، بین سرسرا و تراس و آشپزخونه فرمانروایی میکنه و مبلها رو هر جایی که دلش میخواد میکشه و عقب میره نگاهشون میکنه ، نمی پسنده دوباره برشون میگردونه سر جای قبل ! بوی شامی کباب میگیره و دستاش از بادمجون رنگ برمیداره ، به شورهایی که دوهفته پیش انداخته سر میزنه و از مخلوط بوی سیر و شوید دهنش آب میفته . کف خونه رو با الکل ضدعفونی میکنه و تربچه و پیازچه ها رو گل و چتری میکنه برای وسط سبد ... غذا رو بهم میزنه و تق تق قاشقش رو میکوبه لب قابلمه ، یه دستمال سه گوش به موهاش میبنده و آواز میخونه و دامن چین چین گلدار میپوشه و لبهاش رو پرتقالی میکنه و به هیچی جز پنجشنبه ای که تعطیله فکر نمیکنه ... این ملودیکا رو دوست دارم ....