باران نم نم صبحگاه امروز ، یادآور روزهای بسیار دوریست که تلاقی عطر نرگس وحشی و بوی سکرآور درختان کُنار ِباران خورده کفایت میکرد برای عاشق شدن تمامی دختران هجده ساله ی جهان !

آن روز هم باران زیبایی میبارید . وقتی بالاخره پس از مدتها کش و قوس و درگیری با خود ، بالاخره متقاعد شدم که او را به عنوان کسی که قرارست تا آخرین روزی که خورشید برایم طلوع می کند ، در کنار خود داشته باشم .

بزرگترین تصمیم زندگیم را علیرغم همه ی نوجوانی و کم تجربگی، با این جمله اعلام کردم :

امیدوارم همسر خوبی برایت باشم ...

گمان نمیکنم چندان در این امر موفق بوده باشم اما ، او برای من سنگ تمام گذاشت . . .

و حالا باورش برایم دشوارست که از آن روز مقدس اینهمه سال می گذرد ... شاید چون هنوز هم مثل آن روز وقتی زیر باران قدم میزنیم با عشق دستم را می فشارد ، هنوز چشمانش با مهر بدرقه ام میکند و غروب ها با شوق به خانه برمیگردد .

راست گفته اند آنانی که نیت شان را به زبان نمی آورند ثابت قدمتر و راسخ تر از دیگرانی هستند که فقط شعار میدهند.

او هرگز نگفت : " امیدوارم همسر خوبی برایت باشم ... " اما عملا خوب ترین بود ...

 

پ.ن : الان بهش تلفن زدم و میگم : چرا همیشه هشتم بهمن هوا بارونیه ؟

با اینکه فکر نمیکردم اصلا یادش مونده باشه فورا گفت : چون از همون سی سال پیش آسمون داره یه ریز به حال من زار میزنه !!!