ملل دیگه رو نمیدونم ولی انگار توی موطن ما همه چیز یه جور دیگه اس ... نردبام ها مون جایی که نباید باشند به دیوار تکیه داده میشن تا بشه توی حریم خصوصی مردم سرک کشید و نه اینکه زیر پای کسانی که تمام عمر سقوط رو تجربه کردن تا لحظه ای که واقعا پخش آسفالت جمهوری میشن ... اینجا همه چیز زندگیمون روی ریسک سیستماتیک قرار داره و غیر قابل کنترله . شاید چون همونطوریکه بقول بورس بازها ، بازارمون علمی نیست و جوّ ش روانیه ،بقیه مسائل زندگیمون هم از نشات گرفته از چیزهایی غیر قابل پیش بینی و غیر قابل کنترله ... ... صفا پشتش به من بود و نظافت میکرد . از فین فین کردنش فهمیدم داره اشک میریزه . تا پرسیدم چی شده اشکهایی به درشتی چشمهای مشکیش غلطید و پهنای صورتش رو خیس کرد . با هق هق گفت : صبح که میخواستم بچه هام رو ببرم مدرسه ، شوهرم گفت : شب آماده باشین میخوام برم خواستگاری ... بقیه ی حرفاش قاطی بغض و گریه نامفهوم بود . بغلش کردم و میگم صفا مگه دیوانه ای که باور میکنی ؟ شوهرت هرگز توی زندگیش سر کار نرفته . تو داری به جای سه تا مرد قوی هیکل کار میکنی تا خرج زندگیتون رو بدی . هزینه مدرسه و سرویس بچه هات ... خورد و خوراکتون ... توی واحد سرایداری زندگی میکنی ، چطوری حرفش رو باور میکنی ، کی به این زن میده آخه ؟ به فرض هم که یه سفیهی پیدا بشه با این ازدواج کنه ، کجا میخواد سکنی بده بهش ؟ چرا نمیفهمی اون مثل یه انگل داره از تو تغذیه میکنه ؟ فکر کردی اون دفعه که رژگونه ی قرمز پر رنگ زدی و اومدی سر کار ، رد سیلی که به صورتت زده بود ندیدم و جای انگشتر لعنتیش رو روی گونه ات ؟ دستمزدت رو بهش میدی تا خرج الکل و قمار کنه . خودت و بچه هات رو کتک میزنه و یه بند بد و بیراه بهتون میگه ، چه اصراری داری به این زندگی ادامه بدی ؟ میدونی توی خیلی از کشورها چنین آدمی جاش توی زندانه ؟ چرا به این خفت تن میدی ؟ تمام روز رو توی خونه ها کار میکنی و شب تا صیح بیداری و یه گونی 50 کیلویی حبوبات برای شرکت پاک میکنی بخاطر 15 هزار تومن ... تازه تهدیدت میکنه اگه بفهمم پولی جایی پس انداز کردی دیگه نمیذارم سر کار بری! حرفم رو قطع میکنه : چکار کنم ، دوستش دارم ... بدون اون نمیتونم زندگی کنم ، عاشقشم ... تازه همه ی زنا براش میمیرن ، میگن هیچی ازت نمیخایم ، یه خونه به نامت میکنیم فقط بیا باهامون زندگی کن ... میگم : تو هم باور میکنی حرفهاش رو ؟ خودت رو گول نرن صفا ، عشق یه معنی ای داره . تو مثل یه زندانی که به زندانبانش خو میگیره بهش عادت کردی . باهات رفتاری کرده که باور کردی اون نباشه تو میمیری . چرا نمیفهمی اون مثل انگلیه که از قبّل توی میزبان داره تغذیه میکنه ؟ تو نباشی ، اونه که میمیره. جواب نمیده . میفته به جون دیوارها و با غیظ میسایدشان ... صفا هم از طبقه پنجم سقوط کرده . طبقه پنجم آسمان ... خونش شتک زده به دیوار خانه ی همه مان ... هر چقدر هم بساید این خون پاک نمیشود ... صفا مرده . زنی سی ساله که به اندازه ی نیم قرن کار کرده و زحمت کشیده تا فاگین قصه الیور تویست او را بچاپد و کتک بزند و در مقابل فرزندانش تحقیرش کند و نیمه شبها که با دوستان عیاشش به خانه میرسد به او بگوید : بچه هایت را بردار و از خانه برو ، اینا میخوان راحت باشند ... همه ی اینها اینقدر برایم درد ندارد که وقتی از شدت دوست داشتن همسرش اشک میریزد و هر روز صبح لبانش به ذکر و دعا برای سلامت او میجنبد ... از زن بودنم منزجر میشوم این روزها ...