ساعت چهار صبح بود و داشتم توی خواب و بیداری لذت صدای ریزش بارون ملایم و ضرباهنگ برخوردش به شیشه پنجره رو میبردم که یهو تمام قد پاشدم ایستادم !

آفتاب تند و تیز جمعه وسوسه ام کرده بود برای شستن و آفتاب دادن تمام حوله های حمام و حالا این باران اسیدی بود که داشت غسلشون میداد !

تا تمام قفل های قلعه ی هفت دخترون رو باز کنم و خودم رو به بیرون از خونه برسونم (خوبه رخت ها رو روی  طناب های بام پهن نکرده بودم ) از حوله ها آب میچکید ! دوباره انداختمشون توی ماشین و روی 28 دقیقه تنظیمش کردم که بر اثر سر و صدای من همسر دلبند از خواب پرید . شاکی شد و گفت : میخوای تا بیداری خونه تکونی عیدت رو هم انجام بده یه باره !!

صبح از خونه که بیرون اومدیم، رسما هاورکرافت لازم بود برای عبور از خیابونها . ماشینها تا نزدیک  گلگیر توی آب بودند و شدت بارون هم که عبور و مرور رو مختل کرده بود .

نزدیک محل کارم بودیم که رادیو  اعلام کرد امروز تعطیله ! بنازم به این مدیریت بحران  ...

از همسر خواستم منو به خونه برگردونه و کلی هم دلش رو سوزوندم که : تو ناچاری بری سر کار ولی من میتونم پای شومینه لم بدم و از بوی دمنوشم لذت ببرم !

اما هیچ دل سوزوندنی هم نداشت ! بلاتکلیفم ، انگار بلد نیستم توی خونه باشم . عادت کردم صبحها خونه نباشم . نمیدونم خانومایی که این وقت روز خونه هستن چکار میکنن !

اول که از خودم با یک ماگ چای (قد یه تغار آب برمیداره !) و ارده و خرما پذیرایی کردم ، یه فلاسک هم چای سبز با برگ به لیمو دم کردم . بعد هم خیال دارم بین سعادت و اسباب خوشبختی در نوسان باشم !

اینا دو تا کتابی هستند که اخیرا هدیه گرفتم . هی کائنات به زور زور میخوان منو خوشبخت کنن و هی برام نشونه میفرستن و من بازیگوش هی دل به کار نمیدم و سر به هوایی میکنم !

دو صفحه سعادت خوندم یهو به سرم زد پاشم کیک پنیر درست کنم ، توی این هوای بارونی میچسبه . ولی دیدم قوطی شیر عسلی فقط به شکل نمادین توی یخچاله بدون اینکه چیزی درش مونده باشه ! دیگه اونقدر ها هم مشتاق نبودم که بخاطر خریدنش از خونه بیرون برم . به جاش حبوبات پخته شده و سبزی رو از فریزر درآوردم و ریختم توی قابلمه مسی و آش رشته بار گذاشتم .

این بار اسباب خوشبختی امانوئل اشمیت رو با ترجمه شهلا حائری عزیز برداشتم و روی مبل کنار شومینه دراز کشیدم جوری که گرمای مطبوعش کف پام رو قلقلک میداد.  همونطور که میخوندم و دررخوت تاریک روشن هوای بشدت ابری چشمهام سنگین میشد به یاد حرف دوستی افتادم که سی سال پیش کتاب هنر عشق ورزیدن اریش فروم رو بهش هدیه دادم ... بهم گفت : این تنها هنریه که با کتاب خوندن یادش نمیگیری ... باید زندگیش کنی ... 

نکنه سعادت و اسباب خوشبختی همین امروز فراهمه و من دارم توی کتابها دنبالش میگردم ؟؟