برایش نوشته :

برادر ، خاطرم هست . . .

 

به ظاهر روز تولدش را می گوید و این که بخاطر دارد که 25 دی ، 25مین سالروز تولدش هست  ولی خدا میداند دیگر چه چیزهایی را به خاطر دارد و چه خاطراتی روزها و شبها ذهنش را شخم میزند ...

دور که می شوی ، همه چیز رنگ و بوی دیگری میگیرد . پیش پا افتاده ترین ها برایت نقش آرزوی محال میگیرند و خاطره ی عزیزانت به بغضی نفس بر بدل می شود که شبهای تنهایی ات را یلدایی بی سحر می کنند .

اینکه تا چه حد با خود صادق باشیم و یا چقدر ممسک در بیان احساسات ،  به غرورمان برمیگردد . گاهی حتی با خودمان هم رودربایستی میکنیم .

 . . .

اتاقش را غرق گل می کنم . هنوز هم با دیدن کیک تولدش چشمانش برق میزند و با اینکه می داند هدیه اش چیست بی صبرانه منتظر باز شدنش است .

هدیه پدر مثل همیشه چیزیست که بقیه ی کادوها به حاشیه رانده می شود ! اما آن بسته ی پستی با تمبر بانوی تاج بر سر ، حکایت دیگریست  ...

مهری ست برادرانه که به محض رسیدنش او را به خلوت میبرد و وقتی با چشمان خیس به میان جمع برمیگردد هنوزش یارای سخن گفتنش نیست .

مادری کنار می ایستد و  عشق برادرانه را نگاه می کند ...