چندی پیش یکی از دوستان صمیمی خانوادگی که 12 سال میشه با هم رفت وآمد داریم و چند باری هم با هم سفر کردیم خونه مون بودند.

داشتیم بهشون می گفتیم که ما رو از برنامه سفر سپیدان حذف کنند چون ماشین نداریم فعلا ، که آقای میهمان گفتند : کاش گفته بودین قصد فروش دارین ، با اینکه ماشینتون رو ندیده بودم ولی مطمئنا خیلی خوب نگهش داشته بودین چون توی این 5 سالی که ماشین رو داشتین ما هرگز ندیدیمش !

باورم نمیشد ! گفتم مگه میشه ؟ یعنی ما اینهمه با هم بیرون رفتیم ، سفر رفتیم ، خونه تون اومدیم ... واقعا ؟!

خانم میهمان گفت : بله ! خب معمولا با ماشین بچه ها بودید و ما فقط ازتون شنیده بودیم که ...

 

یاد اتاق مهمونخونه ی مادر بزرگم افتادم . همیشه درش قفل بود . فقط گردگیریش میکرد و عتیقه جاتش رو اون تو چیده بود . عید به عید درهای قدی تالار باز میشد و میزهای پر از تنقلات و مهمونهایی که عزیزتر از ما بودند و میتونستند به راحتی روی مبلها لم بدن و با کفش روی فرشهای دست بافی راه برن که ما حتی اجازه نداشتیم پا برهنه از روشون رد بشیم .

برخلاف من که خیلی اهل روز مبادا نیستم و از وقایع درس عبرت نمیگیرم ، جنگ تونست اثرات انکار ناپذیری روی همسرم بگذاره . یکیش همین که ما همیشه یه ماشین پر از بنزین و آماده ی سفر توی پارکینگ داشته باشیم که اگه عراقی - آمریکایی چیزی بهمون حمله کرد بتونیم فرار کنیم !! حالا انگار مسجل شده اگه دوباره حمله ای صورت بگیره زمینی و از مرزهای این وری یا اونوری خواهد بود !

داشتم با شدّت و حدّت و تعجب ماجرا رو برای پسرم که آنسوی آبهای آزاده تعریف میکردم که گفت : هر چقدر پدر پادشاه ماشینش رو لای زرورق نگهداری کرد من براش جبران کردم . توی همت حتی با 220 تا هم روندمش و حالش رو بردم ، براتون تجربه بشه که اگه دوباره خریدید دل نسوز ازش استفاده کنید !

یادمون باشه لذت داشته هامون رو ببریم و با بیم و امیدهای واهی کار رو به خودمون سخت نکنیم . نذاریم روزمبادایی که شاید هیچوقت نرسه بختک بشه و بیفته روی باورهامون و لذتهای در دسترس زندگی رو دور از دسترس کنه ...