از وقتی قطعی شده برویم 500 کیلومتر آن سوتر برای برف بازی ، به طرز مشکوکی پر انرژیم ... دلم بالا رفتن از تپه ماهور میخواهد و بعد هم سرعت گرفتن و خرچنگ وار (کجکی!) پائین آمدن از سرازیری های سنگلاخ  ، حتی اگر سکندری بخورم و به زمین در غلطم ...

بعد با چنین حس و حالی مجبور شوی پشت میز بنشینی و همزمان حداقل چهار تا کار انجام بدهی که هیچکدامشان مطابق میل این لحظه ات نیستند و هیچ سنخیتی نه با بالا رفتن دارند و نه سر خوردن و پائین آمدن !

یکی از همکارها میگفت : این انصاف نیست که شما با دوربین تمام فیها خالدون ما را میبینید ولی ما شما را نمیبینم ! (چه خوبست که مرا نمیبنند !)

میگویم : ولی من که مدام مانیتور رو چک نمیکنم ببینم شما چکار میکنید ، اتفاقا این جزو کارهائیست که اصلا دوستش ندارم .

میگوید : فرقی نمیکند ، همینکه میدانیم با دوربین کنترل میشویم اثرش بیشتر از این حدیث است : عالم محضر خداست ، در محضر خدا معصیت نکنید !!