مدتیست والد درونمان خیلی فعال شده و راه به راه یقه ی کودک درون را میگیرد تا بلکه اندکی بالغانه تر رفتار کند .

در همین راستا چون خود کودکی بیش نیستیم و به جور استاد بیش از مهر پدر نیازمندیم ، هستند عزیزانی که آئینه مقابل رویمان میگیرند و چیزهایی که از فرط روشن بودن نورشان چشم آدم را میزند انعکاس میدهند توی چشم و چال مان ...

همین کاسه جایی رود که باز آرد قدح امروز باعث شد سی سال گذشته ، به سان وقتی چشمت را میچسبانی به جعبه ی شهر فرنگ ، از جلوی نظرمان رژه برود و بعد چنان غیظ گریبانمان را بگیرد که نگو و نپرس ...

کاسه ی ما با خود قدح که باز نیاورد هیچ ، خودش هم دیگر برنگشت ! بذر مهرمان را در زمین لایزرعی پاشیدیم که جز خس و خاشاک هیچ به بار نیاورد .

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم 

باشد که نباشیم و بدانند که بودیم

... قرار شده دست همسر دلبندمان را بگیریم برویم این مهر را نثار یکدیگر کنیم ، باشد که رستگار شویم !

 

پ . ن : اولین بار بود که کسی به بهار تشبیه ام میکرد و حقیقت داشت ! (این ربطی به فصل نداشت ) شاید من نیز چون بهار نادانسته برای دریافت عشق ، باج داده بودم بی آنکه بدانم ...