من گمان میکردم ، دوستی همچو نهالی سر سبز، چار فصلش همه آراستگی ست ، من چه می دانستم ، هیبت باد زمستانی هست ، سبزه می پژمرد از سردی دی ، سبزه می پژمرد از بی آبی .... دلت به درد می آید وقتی میشنوی زندگی عزیزانت به این سادگی طعمه ی حریق می شود ... پای درد ودل هر کدام مینشینی ، فندک را در دست طرف مقابلش میبیند ... تقصیر آنها نیست ، خانه ها کاغذی شده اند ... هر دو اینقدر چخماق هایشان را بهم میزنند تا جرقه ایجاد شود ، باقی دیگر ساده است ... حاصل شش هفت سال در لحظه ای خاکستر می شود . چه دلم سوخت برای معصومیت دخترک و مردی که به زمان بیشتری برای کودکی کردن نیاز داشت ... حیف از این زندگی که یخ کرد واز دهن افتاد ...