میگن فقط یه ایرانی میتونه بعد از بازگشت از جایی که خیلی هم بهش خوش گذشته ، بگه : آخیش ش ش ش !!! هیچ جا خونه ی آدم نمیشه ... سفرمون، صرفنظر از اینکه دو روز کاملش در فرودگاه گذشت ولی جای دوستان خالی، خوش گذشت آناهیتا خسته شد و با دل درد و کمر درد وحشتناک و دست و صورت متورم ازش جدا شدیم اما با یه عالمه آدمهای جدید آشنا شدیم که همسر آنا در صدر اونا قرار داشت (چیه مگه ؟ عجیبه آدم بعد از سه سال برای اولین بار همسر خواهرش رو ببینه ؟!) انسانی بسیار ارزشمند ، دوست داشتنی ، قابل احترام و مهربان اینقدر عزیز که امروز به جای اینکه به آنا زنگ بزنم ، با اون تماس گرفتم و حال خواهرم رو پرسیدم . واقعا اینقدر ازش عشق گرفتیم و هم من و هم همسر دلبند لذت بردیم از مصاحبت باهاش که هیچی نشده دلمون براشون تنگ شده . فقط نمیدونم چرا وقتی دو روز میری مرخصی ، کارهات تصاعدی تلنبار میشه ، امروز حجم کار نفسم رو برید ،از طرفی نمیدونم چجوری این طوفان فلیپین به خونه ی ما هم رسیده ! این هفته آسفالت میشم تا توی خونه و موسسه جبران چند روز نبودنم رو بکنم ، و دیگه وقتی نمیمونه برای ادامه سفرنامه های زنجیره ای ... شاید به مرور وقایع جالب این سفر خصوصا اونجاش که یه خانومی تیر کرده بود همسر دلبند رو تور کنه ( قابل توجه صابی !!!) و من هوشمندانه پدافندم رو عملیاتی کردم رو براتون نوشتم