جامه دان پر میکنم . درش بسته نمیشود . تمام قد رویش می ایستم و فشار میدهم ، وزن : خدا کیلو ! (. وزن من نه ها ! وزن چمدون رو میگم !) اینقدر کت و پالتو برداشتم اینجوری شد ، وسط کار میرم دو قاشق شله زرد نذری میخورم (عاقا نریز این خلال بادومهای مونده رو ، شله زردت بوی نا میگیره !) دوباره میام کنار آینه یه کلاه و شالگردن دیگه رو با این پانچو امتحان میکنم (عاقا ما اگه شانس داشتیم سر سیاه زمستون نمیرفتیم مملکت خارجه ، لااقل یه بار موهامون رو افشون پریشون کنیم حسرت به دل از دنیا نریم !) چند تا شال و روسری گرم برمیدارم گوشهام یخ نکنه حوالی سیبری . دفترچه ی بین راهیم رو هم بر میدارم .هر بار زمینی سفر میکنم ، بین راه هر جمله ی جالبی پشت کامیونا میبینم یادداشت میکنم ، اولین یادداشت دفترچه ، مال هفت سالگیمه که با خط خرچنگ قورباغه نوشتم : " من مشتعل عشق علیم چه کنم " !! اونوقتها مثل یه ورد به این عبارت نگاه میکردم و وقتی فهمیدم این کلماتی که سر هم نوشته شدند ، یعنی چی ، حس کسی رو داشتم که قلعه ی خیبر رو فتح کرده ! شاید توی سفر هوایی به دردم نخوره ولی دلیل بردنش اینه که وقتی میخواستم لوازم مورد نیاز برای جوجو رو یادداشت کنم ته همین دفتر نوشتمش . میبرم که یادم باشه : شیر دوش ، شیشه شوی ، ناف بند ، دندان گیر ، ، پودر تالک و .... رو براش از همونجا بگیرم . با یه عالمه عکس و خبر برمیگردم ، بیشتر از ظریف ، حالا میبینین !!! دلم برا همه تون تنگ میشه ... تا بعد .