" پسرم !

اگه ما از سفر برنگشتیم این آمادگی رو داشته باشکه بتونی ماجرا رو مدیریت کنی ، جوری به برادرت خبر ندی که احساساتی بشه وعجولانه تصمیم بگیره برگرده چون در هر صورت ما دیگه زنده بشو نیستیم!

 غیر منقولها رو هم بعد از وکالتی که از برادرت میگیری بفروش و ...  N قدر از دوستی طلب دارم که در قبالش چک یا هر ضمانت دیگه ای نگرفته ام ، شش ماه بهش مهلت بده (( چون از سر رسید پرداخت قرضش خیلی گذشته )) ولی بعد از اون از طریق قانونی عمل کن . "

سفر دور و درازی که در پیش داریم نگرانش کرده ، اولین بارست که فرزندمان را تنها میگذاریم آنهم در شهری که هیچ فامیلی ، چه دور و چه نزدیک در آن سکونت ندارند ، اما اینکه وقت سفر وصیت میکنیم ( البته خودم هم یک توصیه بهش کردم و اون اینکه تحت هر شرایطی نگذارند چیزی برادریشان را تحت الشعاع قرار بده )شاید از ایام قدیم که هر سفری معلوم نبود بازگشتی در پی داشته باشه عرف شده باشد .

پسرم همونطور که گل کلمش رو گاز میزد و قاطی صدای خرپ و خرپ گفت : ای بابا ! بفرمائید حوصله ی وصول طلبتون رو نداشتین به این بهونه میخاین از زیرش شونه خالی کنین ! مادر من ، اینها رو از اول برای ما میخریدین که حالا کلی دردسر نکشیم !

حظ کردم از داشتن چنین فرزند واقع بینی و تازه بفکر افتادم که بد هم نمیگه ، بقول بازاری ها : در حقیقت مالک اصلی خداست ، این امانت بهر روزی نزد ماست !!!

یادتون که نرفته اینتر بزنم نمیره سر خط ؟ الان شما فکر کنید دارین خط بعد رو میخونین !

پ. ن : قراره هفته ی دیگه بریم دیدن آناهیتا ولی از اونجائیکه در کره ی دیگه ای زندگی میکنند با سه پرواز این امر محقق میشه و الان هر ۶ بلیط روی میزه و من با خودم فک میکنم خاله شدن چه سخته ها !!