سه روز بود توی طبقه ی سبزیجات یخچال جا خوش کرده بود . لیوان آب کرفس رو میگم . دو سه باری سعی کردم بخاطر اینکه دل کسی که کرفسها رو برام آب گرفته بود نشکسته باشم ، حداقل یه جرعه ازش بخورم ولی هر بار احساس سقراط در لحظه ای که داشت شوکران رو سر میکشید گریبانم رو میگرفت . بالاخره امروز آبگیرنده ی محترم که مسئول صحت و سلامت و عافیت اهل خانه است وقتی در یخچال را باز کرد و آنرا ندید کلی خوشحالی کرد و کرفسهای جدید را در آب نمک خیساند تا سری جدید را تازه به تازه برایمان آب بگیرد و حین اینکار کلی شرح داد که کرفس چون کالری منفی دارد برای کاهش وزن هم مناسب است علاوه بر فیبر و آنتی اکسیدان وافزایش طول عمر و چه و چه و چه ... دیدم اگر دیر بجنیم الان است که برای یکهفته ام آب کرفس ببندند به ریشم ! این شد که اقرار کردم لیوان قبلی را هم نخورده ام و الان دارد توی شتر گلوی سینک ظرفشویی قلپ قلپ میکند و میرود پایین ! برگشته با نگاهی عاقل اندر سفیه میپرسد : جدا اینکارو کردی ؟ منهم متقابلا مانند اسبی که به نعلبندش نگاه میکند گفتم : خو نمیخوام بیشتر عمر کنم ! اینهمه بدبختی بخاطر بیست دقیقه بیشتر زندگی کردن ؟ نمیخام اصلن ! خودش با عشق و لذت روزی دو ساعت پیاده روی میکنه ، سه ساعت ورزش حرفه ای ( اونوقت میگن خدا در و تخته رو خوب با هم جور میکنه ) بعد از من توقع داره برم آبکرفس بخورم که بتونم مدت زمان بیشتری شاهد این والزاریات باشم . آی کیف میکنم من نباشم و تو بی من هی عمر کنی ... آخ که چقدر از توی جهنم بهت بخندم !! ترجیح میدم وقتی لپم پر از این باقلوا پیچ پیچی هاست ( که فقط اینجا پیدا میشه ) اونم در حالیکه توی ماشین لم دادم ( نه در حال پیاده روی یا ورزش یا آب کرفس خوردن ) جون بدم ، در حالی که دارم این جمله رو زمزمه میکنم : به درک اسفل السافلین که لاغر نیستم . پ.ن: این پست رو در حال خوردن " دیری " نوشتم (اونایی که میدونن دیری چیه دستاشون بالا - با توضیح البته ، خالی بندی نباشه ها !)