یک فنجان شعر می ریزم برای خودم. در فاصله ی وصله زدن جورابی که دیگر پاشنه ام را نمی پوشاند.

یک جرعه می نوشم از آن ، پیش از اینکه یخ کند ، خیلی قبلتر از آنکه داغی ات لبم را بسوزاند .

یک امروز را دراز می کشم زیر آفتاب . در سینه کش کوه ... و چنان صخره را در آغوش می کشم که انگار به تو چسبیده ام .

یک تار از مهر ، یک پود از جان ، می بافمت ... شانه را محکم می کوبم تا گره های بودنت محکم تر شود ، در رج به رج نقش این قالی که منم .

یک روز عاقبت ، با تو همسفر خواهم شد در راه ... می رویم ... شاید کاملا اتفاقی انگشتانت را لمس کنم بی آنکه چیزی میانمان جرقه بزند . . .