ده دوازده ساله بودم که دعوت شدیم به یکی از روستاهای شمال ، تنکابن گمانم .... به رسم و صفای مردمان ساده دل که بهترین و گاه تنها مایملک خود را فدای میهمان می کنند برایمان گوسپندی قربانی کردند و باز زبان من که نا به جا چرخید : مامان گوشت قرمز نمیخورند ! همسر میزبان به تکاپو افتاد و از میان مرغ و خروسها یکی را جدا کرد اما کارد بدست مستاصل ماند : مردی به خانه نمانده ، چطور حلالش کنیم ؟ آخر همه برای همراهی پدرم به سرکشی باغهای مرکبات رفته بودند . جلو پریدم و گفتم : خب بدهید به من سرش را ببرم ! طبیعی ترین راه حل از نظر من ! آنموقع نفهمیدم اشکالش چه بود که همگی زدند زیر خنده ... فقط مادرم بود که نومیدوار نگاهی به من انداخت و لب به دندان گزید . احتمالا احساس تاسف میکرد از چگونگی تربیت کردن من ! خوابی که دیدم این خاطره ی دیر باز را به یادم آورد :از دور خانه ام را می دیدم که در آتش می سوزد . هر چه به سویش می دویدم انگار خانه دور و دورتر می شد . عاقبت رسیدم ، هنگامی که تلی از خاکستر به جا مانده بود و اتاقکی که دیرکی راه خروجش را مسدود کرده بود . میدانستم کسی آنجاست . میدانستم اگر الوار را بردارم می رهد ... و اینکار را نکردم ... بقیه اش را بخاطر ندارم اما در خواب گمان میکردم او هم خاکستر شده ، بی هیچ تاسفی ... و بعد از آن آرامش بود ... بی هیچ احساس گناهی حتی . بعد هایش داشتم با خونسردی کامل برنامه ریزی میکردم برای ادامه ی زندگیم ، اینکه از این شهر بروم ، خانه ای برای خود مهیا کنم و به کارهایی بپردازم که همیشه اشتیاقش را داشته ام ... احساس سبکباری بی حد ، انگار دیگر به هیچکس و هیچ جا تعهدی نداشتم ... نمیدانم یک قاتل چه احساسی میتواند داشته باشد ولی من آنرا نداشتم ، اصلا هیچ حسی نداشتم ... اما در همان خواب هم حتی منتظر بودم عذاب وجدان به سراغم بیاید . فردا صبح ، موقع آماده کردن صبحانه ، یک لحظه شک کردم : امروز باید یک لیوان شیر بریزم یا دو لیوان ؟ به همین سادگی ... انگار تفاوتش فقط یک لیوان شیر بوده باشد ...