کسانی که میگویند " پول " خاصیت ِ تراپی دارد ، احتمالا از خاصیت درمانی " کار " بی اطلاع بوده اند . علیرغم این واقعیت که نبودن همین چیزی که اسما همه اَه اَه و پیف پیفش میکنن و ابراز تنفر و اظهار بی نیازی از آن ، رسما جان بیشتر آدمها برایش در میرود و بعضا بخاطرش خودشان را به فنا میدهند برایش و گاهی حتی خود را به لجن میکشند دور از جان شما که میشنوید (میدانم هر کدامتان حداقل یک مورد عینی اش را شاهد بوده اید ) کسانی هم پیدا میشوند که لذتی که از نفس انجام " کار " میبرند به مراتب بیشتر از کسب درآمد و منفعت مادی ست .

مدتهاست به این نتیجه رسیده ام که کار ، کمترین سودش ، دستمزدیست که از بابتش میگیری .

خیلی وقتها کار برایم حکم دیازپام 10 را پیدا میکند. نه از باب خواب آور بودن بلکه از بابت شل کنندگی عضلات و ارزشمندی لزوم آن لحظاتی که دارد اثر میکند و تو هر چه سعی میکنی نمیتوانی متمرکز شوی و خودت را جمع و جور کنی ...

آن شبهایی که انگشتانت را در هم گره میکنی و با زمزمه کردن زیباترین دعاهایی که در ذهن داری به امید چشم گشودن بر بامدادی شگفت انگیز بخواب میروی اما روشنایی روز با سقلمه ی واقعیات بیدارت میکند ، خدا را شکر میکنی که شغلی داری که اجازه نمیدهد بفهمی چه جوری صبح ات شام شد !

پ.ن :  گاهی مهم نیست که تو " کار " داری . . . مهم اینه که اون کسی که بیکاره بشدت میتونه  روزت رو خراب کنه ! علیرغم اینکه هی به خودت میگی کلید شادیت رو توی جیب دیگرون قرار نده ولی باز هم عین خوره می افتی به جون خودت ... خب  لابد اینهم شغلیست برای خودش : غروب کردن صبح ِ دیگرون !!!