در زندان سیصد کس بودند، چون شب درآمد (منصور) گفت: ای زندانیان شما را خلاص دهم!

گفتند چرا خود را نمی دهی؟!

گفت: ما دربند خداوندیم و پاس سلامت می داریم. اگر خواهیم به یک اشارت همه بندها بگشائیم. پس به انگشت اشارت کرد، همه بندها از هم فروریخت

ایشان گفتند اکنون کجا رویم که در زندان بسته است. اشارتی کرد رخنه ها پدید آمد. گفت: اکنون سر خویش گیرید.

گفتند تو نمیآئی؟

گفت: ما را با او سری است که جز بر سر دار نمی توان گفت.

دیگر روز (فردای آن روز) گفتند زندانیان کجا رفتند؟

گفت: آزاد کردیم.

گفتند تو چرا نرفتی؟!

گفت: حق را با من عتابی است نرفتم.

این خبر به خلیفه رسید؛ گفت: فتنه خواهد ساخت، او را بکشید.

پس حسین را ببردند تا بر دار کنند. صد هزار آدمی گرد آمدند. او چشم گرد می آورد و میگفت: حق، حق، اناالحق….

نقلست که درویشی در آن میان از او پرسید که عشق چیست

گفت: «امروز بینی و فردا بینی و پس فردا بینی. «

آن روزش بکشتند و دیگر روزش بسوختند و سوم روزش بباد بردادند، یعنی عشق… خادم او در آن حال وصیتی خواست.

گفت: » نفس را بچیزی مشغول دار که کردنی بود و اگر نه او ترا بچیزی مشغول دارد که ناکردنی بود که در این حال با خود بودن کار اولیاست.

« پس در راه که می رفت می خرامید. دست اندازان و عیاروار میرفت با سیزده بندگران، گفتند: این خرامیدن چیست؟ گفت: زیرا که بنحرگاه (محل کشتار) میروم. چون به زیر دارش بردند بباب الطاق قبله برزد و پای بر نردبان نهاد؛

گفتند: حال چیست؟ گفت: معراج مردان سردار است.

پس میزری در میان داشت و طیلسانی بر دوش، دست برآورد و روی به قبله مناجات کرد و گفت آنچه او داند کس نداند. پس بر سر دار شد. می‌ انداختند…!

هر کسی سنگی می انداخت شبلی ( یکی‌ از زاهدان معروف آن زمان ) ،گلی انداخت، حسین منصور آهی کرد، گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی از گلی آه کردن چه معنی است؟ گفت: از آنکه آنها نمی دانند، معذورند . از او سختم می آید که او می داند که نمی باید انداخت.

پس دستش جدا کردند، خنده بزد. گفتند: خنده چیست؟ گفت: دست

ب از آدمی بسته باز کردن آسان است. مرد آنست که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در میکشد قطع کند.

پس پاهایش ببریدند، تبسمی کرد، گفت: بدین پای خاکی میکردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند، اگر توانید آن قدم را ببرید!

پس دو دست بریده خون آلود بر روی در مالید تا هر دو ساعد و روی خون آلود کرد؛ گفتند: این چرا کردی؟ گفت: خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشد، شما پندارید که زردی من از ترس است، خون در روی در مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه مردان خون ایشان است.

گفتند: اگر روی را بخون سرخ کردی ساعد باری چرا آلودی؟

گفت: وضو میسازم. گفتند: چه وضو؟

گفت: در عشق دو رکعت است که وضوء آن درست نیاید الا به خون.

پس چشمهایش را برکندند قیامتی از خلق برآمد.بعضی میگریستند و بعضی سنگ می انداختند. پس خواستند که زبانش ببرند،

گفت: چندان صبر کنید که سخنی بگویم. روی سوی آسمان کرد و گفت:

» الهی بدین رنج که برای تو بر من می برند محرومشان مگردان و از این دولتشان بی نصیب مکن. الحمد الله که دست و پای من بریدند در راه تو و اگر سر از تن باز کنند در مشاهده جلال تو بر سر دار می کنند. پس گوش و بینی ببریدند و سنگ و روان کردند.

عجوزه ای با کوزه در دست می آمد. چون حسین را دید گفت: زنید، و محکم زنید تا این حلاجک رعنا را با سخن خدای چکار. آخر سخن حسین این بود که گفت: حب الواحد افراد الواحد.

« پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش ببریدند و در میان سربریدن تبسمی کرد و جان بداد و مردمان خروش کردند و حسین گوی قضا به پایان میدان رضا بردند.

 

 

پ.ن : از حضرت مولانا و اعجاب تلاقی روزش با حلاج:

آنها که محققان این درگاهند

نزد دل اهل دل چو برگ کاهند

اهل دل خاصگان شاهنشاهند

باقی همه هر چه هست خرج راهند

…………