هیچ جا خونه ی آدم نمیشه ... مگه نه ؟ این جمله رو هر بار از مسافرت به خونه میرسم با صدای بلند خطاب به یه موجود موهوم میگم و هیچم انتظار جواب ندارم . الان دلم خونه ی خودم رو میخواد . از هر چی اجباره بیزارم و این یکیش دیگه از همه غیر قابل تحمل تره . اینجا غار تنهایی من بود و نه خونه ی دائمی ام . یه جای مقدس بود برام که هر وقت هیشکی زبونم رو نمیفهمید بهش پناه می آوردم و آروم میشدم . حیف بود برای اینکه مهمون خونه ام بشه این غار ... دلم خونه ی خودم را میخواد . وقتی به دوستام سر میزنم و میبینم هنوز اسم همون خونه رو توی لینک هاشون حفظ کردن و با اینکه مدتهاست غیر قابل استفاده اس ، هنوز نگهش داشتن ، حس میکنم به خودم و اونها جفا کردم . قدر محبت و دوستی اونها رو ندونستم . اونا ملودیکا رو نمیشناسن و باهاش هیچ خاطره ای ندارن ، اون کجا و کسی که یکعالمه باهاش رنج و شادی مشترک داشتن کجا ... شاید مثل همیشه عجولانه قضاوت کردم . شاید سرک کشیدن یه دخترک سر به هوا توی وبلاگم اونقدر مساله ای نبود که بخاطرش از اونهمه دوست بگذرم و دیگه نخوام براشون پیغام بذارم وآدرس جدید رو بدم ، ولی خیلی هم برام گرون بود که مسائل زندگیم باعث سرگرمی و وقت گذرونی آدمهایی بشه که انتخابشون نکردم . شاید باید این اتفاق میفتاد تا دلزده بشم از فضای مجازی و برم و برای کارهای جدی تری وقت بذارم ، نوشتن در فضایی جدی تر منظورم هست و نه کم اهمیت قلمداد کردن وبلاگ نویسی . پ.ن: استاداصول ِ ... در اولین جلسه ی ( حدسش رو هم نمیزدم کلاسهای ارشد پنج نفره تشکیل بشن و من تنها خانم کلاس باشم )مشق شب بهمون دادن و اون اینکه یه وبلاگ که طرز فکر نویسنده اش خیلی به شما نزدیکه معرفی کنید و پنج تا از پست های مورد علاقه اش رو سیو کنید و اینجا ارایه بدید ، قند عسل میگفت : آماده باش که اگه دیدی اونجا هم پرچم شده ای جا نخوری !