تمام مادرانگی ام ، شده کیسه نایلون های کوچک زیپ کیپ ! پرشان میکنم ، هوایش را میگیرم و زیپش را با فشار کیپ میکنم مبادا مِهر و عاطفه ای که همراهشان راهی میکنم بپرد .

یاد بقچه ای می افتم که بی بی قصه های مجید برای اردو رفتنش پیچیده بود . وزنش میکنم . هنوز اندکی مانده تا ده کیلو . گرچه از لباسهایش فقط دو تکه را خواسته ، یک کاپشن و شلوار ...

گردنبندش را در جیب شلوار اسکی اش ( که دستکم سه کیلویی وزن دارد ) می گذارم به امید اینکه وقتی پوشید و دستش را در جیب فرو برد از پیدا کردنش خوشحال شود .خرده ریزهای کوچکی که بدردش میخورد ، هنوز مرددم عکس خانوادگی که خواسته بود برایش بفرستم یا نه ... میترسم آزار ببیند با هر بار نگاه کردنش . این شعرش که اینگونه آغاز میشود باید مربوط به این اواخر بوده باشد :

خانه،

خانوادگی،

خانواده . . .

دیگر خواهمشان دید ؟

 

انگار طعمی را مزمزه میکند که میداند دیگر نخواهدش چشید ..

او نیز یکی از پنج ملیون مهاجریست که غزلهای کوچه باغی نوستالوژیکش را به فراموشخانه میفرستد زیرا که بیاد آوردنش حتی ،

دردیست غیر مردن ، کان را شفا نباشد ...

می دانم این کیسه ها و محتویاتی که هر کدام آغشته به بوسه و دعاست ، برایش جای دست نوازشی که باید بر پیشانی ستبر و بلندش بکشم نخواهند گرفت .

کاش چند دانه هل برایش بگذارم و اندکی زعفران ... دیگر جا نیست . اشکهایی که قل میخورند و می چکند اضافه بارند ، محموله مرجوع میشود . . . و صدای کودکانه اش در گوشم می پیچد :

_ ای کدوی قلقله زن ، آیا ندیدی پیرزن ؟

_ والا ندیدم ، به الا ندیدم....

کاش میشد در کدو بُنی پنهان شد و در غلتید و ... رفت