این روزا همه اش در حال اکتشافم . اگه ( کشف ) واژه ی درستی باشه برای پیدا شدن چیزهایی به واسطه ی من ، که انسانهای نئاندرتال هم به راحتی از آن با خبر بودند ! مثلا کشف کرده ام چه غنیمتیست به جای انگشترهای اجق وجق ، یک حلقه ی رینگ ساده نشون بده تو با کسی پیمان بسته ای ، در حالیکه خیلی ها از این موهبت محرومند و یا به هر دلیلی از دستش داده اند ... حسش خیلی دلچسب بود برام بعد از این اکتشاف دیر هنگام یا مثلا فهمیدم چه خوبه وقتی تو اینقدر کار میکنی که از شدت خستگی زانوانت شروع به لرزیدن میکنه ... اینو وقتی کشف کردم که دوستی از بیست هزار فرسنگ زیر دریا برام نوشت : خوش به حالت که کار میکنی ، منم خیلی دوست دارم یه بار دیگه سر کار برگردم ولی وقتی مهاجرت میکنی به این سادگی امکانش نیست ... با اینکه عاشق کارم هستم ولی باز هم بعد از این ایمیل بود که کشف کردم چقدر حسش خوشاینده . برای همین از اینکه چند روز اخیر رو سیزده - چهارده ساعت در روز کارِ رسمی کردم و سه - چهار ساعت کارِ غیررسمی (بشور و بساب و آشپزی و نظافت و غر زدن !) ، کلی به شعف اومدم و خوشحالی کردم .از اکتشافات دیگرم که همین امروز اتفاق افتاد اینکه : کلا ما پرچم بودیم و خودمان خبر نداشتیم . تغییر ساعت تابستانی به زمستانی ،ساعت فیزیولوژیکم را بر هم زد و چون کلا آدم بد خواب و کم خوابی هستم ، اندکی مانده به ۵ صبح بیدار شدم که در واقع هنوز چهار بامداد هم نبود . کلی کدبانوگری کردم و توی خونه پلکیدم ، آخر هم یکساعت زودتر از همیشه راهی محل کارم شدم . قبل از من فقط یکی از نیروهای خدمات رسیده بود و از آنجا که باید از آفیس همکار دیگری عبور میکردم تا به اتاق خودم برسم ، عملا حضور زودهنگامم بی نتیجه بود چون یکساعت تا رسیدن او مانده بود ! نتیجه اینکه نشستم پشت سیستم کامپیوترش حداقل به روزنامه های صبح نگاهی بیندازم . پسورد میخواست ، بهش مسیج دادم که فلانی برای سیستم غیر شخصی که پسورد نمیگذارند ، رمز را داد و گفت آخه اینجا هر کسی روی میز خودش یک کامپیوتر دارد و عملا این فقط در دسترس منست ...بعد از تایپ پسورد عذاب وجدان گرفتم ، وارد شوم ؟ مبادا در همان صفحه ی اول ایمیلش باز مانده باشد ؟ ایکاش وارد نمیشدم هر چه باشد اینجا به گونه ای حریم خصوصی اوست . صفحه ی لود شد و اولین چیزی که روی آن خودنمایی میکرد وبلاگ قبلی حقیر !!! باورم نمیشد ... هنوز کاملا از شوک کامنتی که همکارم برایم گذاشته بود و بخاطر اینکه نشان میداد مدتهای مدیدیست مرا میخواند عطای آن وبلاگ را به لقایش بخشیده و گذاشته بودم چون دهانه ی غار حرا کارتونک دورش تار بتند ، خارج نشده بودم ! و حالا این یکی ... البته هیچ ایرادی به آنها نمیتوان گرفت . وبلاگ یک فضای عمومیست که مادامی که تو در و پیکرش را نبسته باشی ، رسما به دیگران اجازه داده ای درش سرک بکشند . پس چرا من اینقدر دلخورم و فکر میکنم به حریم خصوصی ام تجاوز شده ؟ آهان ! احتمالا از اینکه میبینم احساسات درونی ام " پرچم " شده و بر سر در محل کارم در اهتزاز است ، لجم در آمده ! خب عبارت چشمم کور ، دندم نرم را که هنوز از من نگرفته اند ،همان را استعمال می کنم ! تا یادم بماند آدم تا فیهاخالدون خودش را نمینویسد توی وبلاگ ... این آخرین اکتشاف امروزم بود ... تا بعد