... دبیر جلسه کارش را از بر است . انگار ماشین کوکی : صلوات ، خیرمقدم ، صلوات ، دعا ، صلوات ، سرود ِ ... ، صلوات ، دعوت از اولین سخنران ...

اسم و سمت او را پاورپوینت می کنند تا وسط گل و بلبل برقصد و بچرخد و برود عین کنه بچسبد میان پرده ی چل زرعی که روبروی ویدیو پروژکتور جا خوش کرده : برادر . . . مدیر کل محترم . . .

مرد با شنیدن نامش ، با هزار سلام و صلوات و میان کرنش تمام همتایانش که ردیف اول نشسته اند و به وقتِ عبور و حرکتش به سمت جایگاه، از جلویشان که رد میشود به احترام منصبش (و نه خودش) برمیخیزند، خرمان خودش را به تریبون میرساند .

تظاهر می کند متواضع است و نیست . تا به پله های استیج برسد لبانش به ذکر می جنبد و انگشتانش به تسبیح ...

چرکوست ، ریشی که تا زیر چشمها بالا آمده و دلت را آشوب میکند . یقه اش را تا بیخ گردنی که تبر قطعش نمیکند بسته و کت فاستونی که در این گرمای طاقت فرسا احتمالا دلیل بویناک شدن اوست ،  توی ذوق میزند .

پشت تریبون قرار میگیرد . اخموست ، ناراضی ست ، طلبکار است و با نیش و کنایه طلبش را مطالبه می کند . انگار موعد ِ سر رسیدِ سفته اش رسیده و بدهکار نکول کرده باشد ، زیر لبی لُنده می دهد :

صلواتی مرحمت بفرمائید ...

منظورش دقیقا صلوات فرستادن نیست ، میخواهد بگوید خفه ! چرا دارید با هم حرف میزنید ؟ به من گوش کنید ، به من نگاه کنید ، چه مرگتان است که مرعوب و میخکوب نشده اید از جبروت من ؟

از اول تا آخر صحبت هایش تحکم می کند ، اِن قُلت می آورد ، تبختر دارد و نصف صحبت هایش به زبان دیگریست که نمی فهمم ، که نمیخواهم بفهمم . 

برادر ، خاطرت هست ؟ تو برادر من نیستی ! یک گوشم در است و دیگری دروازه برای خروج حرفهایت ... بدون اینکه بتوانی کوچکترین تاثیری بر نگرش و جهانبینی ام داشته باشی . . . شکر که تو برادر من نیستی .