در این حالِ مستی صفا کردم  

تو را ای خدا من صدا کردم

 از این روزگاری که من دیدم

چه شبها خدایا خدا کردم

نهادم سر سجده بر خاکت

به درگاهت امشب دعا کردم

که از من نگیری صفای دلم را

به راه محبت تو دانی خدایا چه ها کردم

 

خیلی وقتا نمیشه  ذوق و شوقمون رو از یاد گرفتن چیزی با دیگرون سهیم بشیم . آخه چرا ؟

من دلم اندازه ی گنجیشکه ، قد یه انگشتونه ، توش اینهمه چیز جا نمیشه . چه شادی و چه غم . همینه که میام اینجا و مینویسمش . شادی از چشمام میریزه بیرون و غمم از صدام .

 چیزهایی که این روزها دارم یاد میگیرم ، از خود بیخودم میکنه . اگه صوفی بودم به سماع درمیومدم ، اگه جوکی بودم جناته یوگا میکردم ، اگه عابد بودم به سجده می افتادم و اگه ابراهیم ، بعد از اینکه تمامی اعتقادات قدیمی ام رو به مسلخ میبردم و سر میبریدم ، به آغـــــــــــوش آتش میرفتم . . . حالا اینهمه رو با کی درمیون بذارم ؟