آن روز که مداد شمعی ام را خواباندم و به جای اینکه دریاچه ی نقاشی ام را ، با نوکش آبی کنم ، با پهلوی پهن آن رنگ آمیزی کردم هنوز معنای عجول بودن را نمیدانستم .

وقتی خانه های لی لی را دوتا یکی پریدم ، دوبل طناب زدم ، آن سالی که جهشی درس خواندم ، حتی وقتی مشق هایم را رج زدم باز هم نمیدانستم اینها خصوصیات آدمیست که با صبر بیگانه ست .

در پنج سالگی فکر میکردم خیلی چیزها برایم دیر شده  ... و این شد که تمام زندگی را برای تلافی آن تاخیر دویدم . حین این دویدن ، خیلی چیزها را ندیدم ، چنان با عجله از کنارشان گذشتم که نه لذت عمیق را تجربه کردم و نه حتی اندکی حظّ بصر را ...

ورای اینکه در کنارم بقیه چقدر از این شتاب موهوم متضرر شده اند، امروز دیگر تاثیر مخربش برای خودم نیز تحمل ناپذیرست . اکنون به جایی رسیده ام که جز صبر هیچ چیز دیگری ثمربخش نیست و من ، ناآزموده ام به این کار ...

صبر کردن را یاد نگرفته ام . تحملم اندک است و هر لحظه بر من سالی میگذرد . اما بنا نبوده روزگار به خواست من بگذرد : بی توجه به نابلدی من ، کار خودش را میکند . همان روند بطی که تا دنیا بوده و بوده جریان داشته ، هر چیز به وقت خودش .

 

این اواخر کمتر برایش مینویسم ، حتی سعی میکنم کمتر با او صحبت کنم . میفهمد که بی طاقتم . که پنهانش میکنم ، که پنهان کردن بلد نیستم .

با شتاب در مورد چیزهای پیش پا افتاده حرف میزنیم مبادا مسائل اصلی فاش شود از میان سفیدی بین خطوط ِ حرفهایمان ، مبادا اشک سرریز شود در این میانه  ...  ردّ گریه های گاه و بی گاهی که هر دو می بینیم و ندیده می انگاریم .

و اینجا کسی هست که مدام نکوهشم میکند ، به اینکه حداقل در این یک مورد ، بی صبری هیچ نتیجه ای ندارد که فقط عذابم را مضاعف میکند که درموردش فکر نکنم ... کسی که بخوبی میدانم خود او بیش از من در عذاب ست از تحمل این صبوری ...

خداوندم ، اگر ایمانم به تو نبود و اینکه تا همینجا هم تنها خواست تو بوده و بس ، بی شک از این نیز بی قرار تر میبودم . تو را شکر میگویم که نعمت ، بودن توست . . .