صبح که داشتیم میرفتیم دانشگاه برای ثبت نام و این داستانها ،نمیدونم در ناخودآگاهم چی میگذشت که ویرم گرفته بود و بلند بلند این شعرو میخوندم :

کف بین پیر باد در آمد ز راه دور

پیچیده شال زرد خزان را به گردنش

آن روز میهمان درختان کوچه بود

تا بشنوند راز خود از فال روشنش

 

در هر قدم که رفت درختی سلام گفت

هرشاخه دست خویش به سویش دراز کرد

او دستهای یک یکشان را کنار زد

چون کولیان نوای غریبانه ساز کرد

 اونم با یه احساسی که بیا و ببین . رفیق گرمابه و گلستانم شاکی شد که :

خزون نادرپور قاعدتا توی شهر ما اتفاق نیفتاده ... این تصاویر خیابون پهلوی تهران و برگریزون چنارهاش رو به یاد میاره بیشتر . محل نذاشتم و ادامه دادم :

آنقدر خواند و خواند که زاغان شامگاه

شب را ز لا به لای درختان صدا زدند

از بیم آن صدا به زمین ریخت برگها

گویی هزار چلچله را در هوا زدند

 چون فاصله گیت ورودی تا لابی آموزش ده دقیقه پیاده روی بود و از گرما شده بودیم عین موش آبکشیده ، زبون به دهن گرفتم . جو دانشگاه رو که دیدم از خودم لجم گرفت که چجوری جو گیر شدم دوباره و خودم رو انداختم توی هچل . حتی از خوندن اسم واحدهای ارائه شده روی برد هم حالت تهوع بهت دست میداد :

کاربرد آمار استنباطی در ...

مکاتب فلسفی و ...

اصول ِ ....

مقدمات ِ ....

یکی نیست بگه دیوانه ! مریض بودی پائیز به این قشنگی رو خرابش کردی ؟ تا من در جوابش بگم : کدوم پائیز ؟ با گرمای 44 درجه و شرجی 84% پائیز برگریز بیشتر به یک جوک شبیهه ! اتفاقا درختها حسابی سرسبزن و شُش شون حال اومده از این رطوبت !

"نامبرده " که طبق معمول ملتزم رکاب بودند علیرغم مخالفت اولیه با اصل ماجرا ، به ناگهان فرمودند : سی و چار واحد بیشتر نیست ، چشم به هم بزنی تمومه ! وانگهی تو میتونی دو ترمه تموم کنی کاری نداره که !

بهش میگم : بهله بهله ! خرج که از کیسه ی مهمان بود ...

اون هفته که برای گرفتن اصل مدرک کارشناسیم (اونم بعد از 16 سال!) رفتیم دانشگاه اصفهان و عزیزان هراست دم در یه حال اساسی بهمون دادن، فکر کردم فقط اونجا زمان متوقف شده که برخورد آدما مثل همون سالهاست اما امروز فهمیدم قوانین نانوشته برای اصفهان و چمران یکیست ...

دیگه سنم اجازه نمیده مثه اونموقع ها انعطاف پذیر و کنار بیا باشم و میترسم کار دست خودم بدم در قبال برخوردهای این مدلی . بابت چی باید گردن بذارم و هیچی نگم ؟ بدجوری مردد شدم برای ادامه یا انصراف . . .

شب همچو آبی از سر این برگها گذشت

هر برگ همچو پنجه ی دستی بریده بود

هر چند نقشی از کف این دستها نخواند

کف بین باد طالع هر برگ دیده بود

 (اینجاشو دیگه تو دلم خوندم ، مبادا ترم یک رو بفرستنم از دارالمجانین واحد بردارم)

پ.ن : خدائیش حیف نیست ؟ تا شعرای نادرپور هست و برگهای خشک چنار که به دستی تشبیهشون کرده که پنجه اش رو برای خوندن فالش به طرف کف بین پیر ِ باد دراز میکنه  ... و منتظره به دروغ بهش بگه : عمرت درازه برگ عزیزم ...، آدم بره اون ترهات رو بخونه ؟