برات پیش اومده شاهد صحنه ای باشی که نخوای ببینی ؟ یا چیزی رو علیرغم میل باطنی ات بشنوی ؟ احتمالا باید اصطلاح " کور و پشیمان " چنین وقتی از ذهن انسان تراوش کرده باشه !

بابا روی فیلمنامه ای کار میکنه که لازمه اش غور و تفحص در ادبیات ، خصوصا دوره ی افشاریه و صفویه است . طبعا گذری هم به زندیه و افشاریه داره . سبک خراسانی رو بررسی میکنه و ...

بخشی از چند روزی که مهمانش بودم از بد حادثه درد جانگدازی که هر از گاهی گریبانم رو میگیره مرا از مصاحبتش محروم کرد . مدام به اتاق مطالعه اش پناه میبردم که امن ترین جا برای از درد بخود پیچیدن بود .اما چه سود که همان لحظات اول بر اثر نگاه اسکنر واری که در هیچ موقعیتی رهایم نمیکند چشمم به کتابی افتاد که روی عسلی کنار کاناپه باز مانده بود . در حالیکه پشتی کاناپه را در بغل گرفته و به خود میفشردمش شاید اندکی آرام شوم ، چشمم رو کلمات میلغزید . در وضعیتی نبودم که کوچکترین علاقه ای به خواندن درم باشد ... اما جملات نامتعارف پشت سر هم ردیف شده بودند . کتاب را برداشتم . اول چند صفحه ی ... و بعد تورّق و نهایتا بلعیدن یک نفس کتابی که نباید میخواندم .

دردم فراموشم شد.با بغضی در گلو ... به یکباره دنیای تغزلم فرو ریخت .

سعدی ، حافظ  ... عراقی که اینهمه دوستش می داشتم ... و آن غزل " درآ ، درآ ، عراقی که تو خود از آن مایی ...

یعنی ممکن است آنگونه که دکتر شمیسا ادعا کرده واقعا این مسائل اظهرمن الشمس باشند ؟ که تمام وقت حافظی که به دیوانش تفال میزدم از خط و خال و زلف یار مذکرش سخن رانده باشد ؟ یعنی وقتی میگوید " در نظر بازی ما بیخبران حیرانند ، من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند " به همین واضحی و بی هیچ پرده پوشی ، فاش از شاهد بازی گفته باشد و از گفته ی خود دلشاد بوده باشد و من نفهمیده باشم ؟

ایرج میرزایی که در  "گویند مرا چو زاد مادر " دستم را بگرفته و پا به پا برده بود چنین تمایلات غیر متعارفی داشته باشد ؟ حالا بر شاه سلطان حسین و شاه اسماعیل حرجی نیست ولی شعرای محبوبم ...

پاک به هم ریختم . نه میتوانستم از کتاب دل بکنم و نه در صحت درک و درایت سیروس شمیسا که از دوستان نزدیک مادر بود (هر دو همزمان زیر نظر خانلری از رساله ی خود دفاع کرده بودند)شک داشتم و نه در تاویلش ...

شمیسا سعی در توجیه و جامعه شناسی قضایا نداشت ، فقط مثال آورده بود و اشعاری که شاهد بر این مدعا بودند . کتاب همان سال 81 پس از نشر بلافاصله جمعاوری شده بود که خب ، علتش کاملا قابل درک است .

حسم خوب نیست . کاری ندارم چقدر از این مبحث صحت دارد و چقدرش پردازش ذهن و حدس و گمان است ، دلم نمیخواست این چیزها را بدانم . مثل وقتی که فصل کرگدن بهمن قبادی را دیدم و تا مدتها در جامه ام ناراحت بودم ، انگار تنم را میخورد .

میدانم دیگر هیچگاه نخواهم توانست مثل سابق از شعر متاخرین لذت ببرم ، خصوصا دیوان خواجه ی شیراز...

اگر کتاب را خوانده اید دوست دارم نظرتان رو بدانم .

 

پ.ن : دلم میخواست دیگر راجع بهش حتی فکر هم نکنم اما خواندن پستی در خصوص عشق زمینی و آسمانی - مجازی و حقیقی  (که در کتاب بدان بسیار اشاره شده) ترغیبم کرد به نگارش این پست ...