آشنایی با مصطفی برایم لازم بود . مثل نیشگون های بی بی جانم در پنج سالگی . . . که بی محابا لم میدادم و بی بی ام با نیشگونه ای ریز از رانم ، یاد آوری میکرد دامنم را روی پایم بکشم تا هزار جایم معلوم نباشد .

دیدن مصطفی هیچ اتفاقی نبود ، که هیچ چیز این جهان بی دلیل  حادث نمی شود . این راه دور و دراز و سنگلاخی ، این جاده ی بدون تابلو که تنها نشانه اش تندیس مردیست که انگشت نشانه اش به سوی قله اشاره میکند، راه می نماید آنهم وقتی از آن سر جهان آمده ای به نیتی دیگر . . . 

شاید به دلایلی هیچ بخش این سفر را نشود روایت کرد ... جز اینکه قطعا اگر برنامه ریزی هم میکردم امکان نداشت چون اویی را بیابم . از طرفی تصادفی نبود یافتن هم کیشی ، که وقتی تو را بر دین خود میبیند سخت در آغوشت میکشد و تمثالی برگردنت می آویزد به یادگار این دیدار ... شاید باید خیلی دورتر از این میرفتم برای دیدن مونیکا و پیتر ... و آن دوست فرانسوی که چون انگلیسی نمیدانست وادارم کرد گنجینه ی واژگانم را بتکانم و بفهمم واقعا در حد یک بچه پنجم ابتدایی فرانسه میدانم . اسمش ژرمن بود ! برخلاف فرانسواز که آلمانی بود ! که اسمم را پرسید . که گفتم . که تا آخر به جای الی مرا علی صدا کرد !

مصطفی لیدر بود / هست / خواهد ماند ولو روی ویلچر . وقتی اکیپ تفحص از راه رسید تا دنبال سه گمشده ی گروه آرش بگردد همه متفق القول بودند که مصطفی پیدایشان خواهد کرد . غرور و مناعت طبعش مانع میشد اجازه دهد تا پای لندرور هم کمکش کنیم . افتان و خیزان سوار شد : گر مرد رهی میان خون باید رفت ، از پای فتاده سرنگون باید رفت ...

پیدایشان کرد . گرچه دور از دسترس بودند و هلی کوپتر باید نجاتشان میداد ولی لااقل تجربه ی تلخ پویا کیوان و آیدین بزرگی و مجتبی جراهی تکرار نشد.

 

 تا نیمه شب کنارمان نشست .او به وضوح یاد دو تن را در من زنده کرد :

عزیزی که بخاطر سوء تفاهمی راهمان از هم جدا شد(قُدتر از این بودیم که کوتاه بیائیم) و با اینکه چو مصطفی 36 سال بیشتر نداشت ، سرد و گرم روزگار را چشیده بود و مرا بسیار آموخت ... و  دوست دیگری که با وجودیکه پای گشت و گذارش نیست  مردی دنیا دیده و ارزشمندست .

اینقدر برایمان روایت داشت که سالها برای شنودنش کم بود ... نیمه شب ، برایش چند خطی به یادگار نوشتم . آدرس وبلاگم را هم ... (نمیدانستم دیگر هرگز کسی به این نام در آن خانه سکنی نخواهد گزیدتا مطلبی تازه بنویسد) و شماره تلفنم را  . مسیج هایش که تا روزها بعدمیرسید و گله مند بود از رفتنمان و سراسر دلتنگی ... شِکو ِه برای دور شدن از زنی که سیزده سال بزرگتر از او بود اما چون کودکی بازیگوش او را که روی تاب نشسته بود هل داده بود... آنقدر محکم که بالا و بالاتر برود برای  رسیدن به این جمله :

صعود نکردن خود بخشی از صعود است . . .

 

شاید مجموع ساعاتی که در کنارش بودیم به یک شبانه روز نمیرسید . وقتی در پاسخ به تکستش اینرا نوشتم جواب داد :گاهی برای دوست داشتن انسانها یک لحظه دیدار هم کفایت میکند . 

 

 مصطفی برای همیشه در یادم باقی خواهد ماند . ورای همه چیز او یادآوریم کرد خوشبختی بهانه نمیخواهد . غیر شادمانه زیستن ، ناشکریست و کم مایگی ای که نمیشود بابتش هیچکس را جز خود سرزنش کرد . 

 

 

این مصطفی ست ، آن روزها میتوانست بایستد . . .

 

 

و اینهم همکیشی که ویجترین بود و معنی جمله ای که روی این کتاب نوشت و هدیه داد این بود : 

این بار کوه ها به جای دوری و فاصله ، نزدیکی آوردند . . . 

 

تصاویر ادامه مطلب